معلّى بن خنيس يكى از اصحاب امام صادق ( ع ) مىگويد : امام را ديدم كه در شب تاريك از خانه بيرون آمد و بر دوش خود بارى داشت . گفتم : اى پسر رسول خدا ، اجازه دهيد به شما كمك كنم . فرمود : اينبار را بايد خود بردارم . و به راه افتاد . من هم به دنبال آن حضرت رفتم . چيزى از آن بار بر زمين افتاد .
حضرت خم شد و گفت : خدايا اين را به دستم برسان . آن را پيدا كرد و در توبرهاى كه بر دوشش بود انداخت و به سقيفهء بنى ساعده « 1 » رفت و بالاى سر هريك از آنان كه خوابيده بودند دو قرص نان گذاشت . وقتى كه بازمىگشت ، معلّى بن خنيس از آن حضرت پرسيد : اى پسر رسول خدا ، آيا اينان حقّ ( امامت ) را مىشناسند ؟ فرمود : اگر اينان حق را مىدانستند ، ما نمك سائيدهء خانهءمان را هم با آنان قسمت مىكرديم ؛ نه ، اينها حق را نمىشناسند « 2 » .
حضرت سجاد ( ع ) نيز غذا به در خانهها مىبرد . اهل آن خانهها در كنار در خانههايشان در انتظار آن كس كه شب به آنجا مىآمد مىايستادند و غذا را از وى مىگرفتند . در وقت غسل دادن پيكر آن حضرت ، ديدند كه پشت وى پينه بسته است . از حضرت باقر ( ع ) علّت را پرسيدند . فرمود : از بارهايى است كه شبها بر دوش مىكشيد « 3 » . چون حضرت سجّاد ( ع ) وفات
هامش
( 1 ) . همان جايى كه انصار جمع شدند تا براى سعد بن عباده بيعت بگيرند ، بعدها فقراى انصار در آنجا مىخوابيدند . در سقيفهء بنى ساعده كسى جز انصار نبود .
( 2 ) . بحار الانوار 47 / 20 ، روايت 17 .
( 3 ) . حلية الاولياء ابو نعيم اصفهانى 3 / 136 ، چاپ پنجم ، بيروت ، 1407 ه ؛ كشف الغمه -