تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 489

مساهمون:

ص٤٨٩
زهير ابن قين گفت : بعد از اين ، كار ما دشوارتر خواهد شد و الان كه دشمنان ما كم هستند مىتوانيم با آنان جنگ كنيم و اگر زياد شوند كه اين حتمى است ديگر نمىتوانيم با آنان جنگ كنيم . حسين عليه السّلام در پاسخ زهير فرمود : من نمىخواهم به جنگ آنها بروم و مايل نيستم شروع اين كار از طرف من باشد آنگاه از مركب پايين آمد و نشست . اين جريان در روز پنج‌شنبه دوم محرم سال شصت و يكم هجرى اتفاق افتاد .

[ ورود عمر بن سعد به نينوا ]

روز سوم محرم عمر بن سعد به سرپرستى چهار هزار سوار از كوفه حركت كرد و به نينوا رسيد و به مجرد ورودش دستور داد كه عروة بن قيس خدمت امام برود و از او سوال بكند كه براى چه به اين سرزمين آمده و هدفش چيست ؟ عروة از همان عده‌اى بود كه دعوت‌نامه براى امام حسين نوشته بود به همين مناسبت از انجام دستور عمر بن سعد خوددارى كرد و بالاخره به هر يك از رؤسائيكه به آن حضرت نامه نوشته بود دستور را داد كسى قبول نكرد و تنها كسى كه براى اين كار راضى شد كثير ابن عبد اللّه شعبى بود كه از هيچ چيزى خوددارى نمىكرد و به عمر سعد گفت : من به طرف حسين مىروم و اگر دستور بدهى او را بكشم مىتوانم او را بطور ناگهانى بكشم . عمر سعد گفت : نمىخواهم او را به قتل برسانى فقط مأموريت تو اين است كه به پيش او به روى و بپرسى براى چه هدفى به اينجا آمده است . كثير طبق مأموريت به طرف خيام حضرت رفت ابو ثمامه صائدى به مجرد اين كه او را ديد به امام حسين گفت : الان بدترين و خونريزترين مردم روى زمين به طرف شما مىآيد آنگاه ابو ثمامه پيش كثير رفت و به او گفت : اگر مىخواهى خدمت امام برسى شمشيرت را به من بده ، كثير گفت : به خدا سوگند كه چنين كارى نمىكنم و صلاح هم نمىدانم و من فرستاده‌اى بيش نيستم اگر حاضر شديد سخن من را قبول كنيد ، مأموريتم را انجام مىدهم و گرنه برمىگردم . ابو ثمامه گفت حال كه شمشيرت را تحويل نمىدهى اجازه بده تا وقتى مشغول انجام مأموريت هستى من قبضه شمشير تو را بدست گيرم گفت : هيچ‌وقت تو به آن دست پيدا نمىكنى . ابو ثمامه گفت : حالا مأموريتت را به من بگو تا به امام بگويم و من تو را براى اين كه آدمى بدكار هستى اجازه نمىدهم با اين حال خدمت امام برسى ، كثير ناراحت شد و به يكديگر ناسزا گفتند و كثير برگشت و جريان را به اطلاع عمر سعد رساند ، عمر سعد قرة بن قيس حنظلى را فرا خواند ، به او گفت : واى بر تو ، بدون هيچ چون و چرا خدمت حسين عليه السّلام برو و علت آمدنش را به اين سرزمين بپرس . قرة بن قيس به طرف خيام حضرت رفت به مجرديكه امام او را ديد از ياران خود پرسيد آيا اين مرد را مىشناسيد ؟ حبيب ابن مظاهر گفت : آرى اين مرد پسر خواهر ما و از مردم حنظله تميم است و من كاملا با او آشنايى دارم و او را آدمى راستگو مىدانم و خيال نمىكردم جزء ياران ابن زياد باشد قرة ابن قيس وارد شد و سلام كرد و خواستهء پسر سعد را خدمت امام رساند . حضرت عليه السّلام فرمود علت آمدن من آن بوده كه همشهرىهاى شما دعوت‌نامه براى من نوشتند و مرا به اين سرزمين دعوت كردند و هرگاه از آمدن من خوشتان نيامد برمىگردم . حبيب در راه برگشت با قرة بن قيس ملاقات كرد و گفت : واى بر تو چگونه از يارى امام حسين كه خداى متعال تو را به بركت وجود پدرانش هدايت كرده و لباس بزرگوارى بر اندام تو پو شانده دست برمىدارى و به طرف مردم ستمگر مىروى پاسخ
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 489 | الشيخ المفيد / خانبلوكى