قيس بن مسهر نامه را گرفت و وقتى كه وارد قادسيه شد حصين او را دستگير كرد و بدون فاصله و سريع خدمت ابن زياد فرستاد ابن زياد از موقعيت استفاده كرد و دستور داد قيس به منبر برود و به امام حسين ناسزا بگويد او هم بالاى منبر رفت پس از حمد و ثناى خدا گفت : همانا حسين فرزند على بهترين آفريده خدا و فرزند فاطمه دختر رسول خداست و من هم فرستاده او هستم اى مردم خواسته حسين بن على را انجام دهيد و بعد ابن زياد و پدرش را لعنت كرد و براى على آمرزش و بخشش طلبيد و درود فرستاد .
ابن زياد دستور داد او را از پشت بام قصر پائين بياندازند و اين كار را كردند و او تكه تكه شد . مىگويند كه قيس بن مسهر را دست بسته به پائين پرتاب كردند و استخوانهايش شكست و هنوز مقدارى جان در بدن داشت كه مردى به نام عبد الملك لخمى نزد او رفت و او را سر بريد .
بعضى از چنين كار ناشايست عبد الملك عيبجوئى كردند . او گفت : من خواستم او را از رنج درد راحت كنم . سپس امام حسين عليه السّلام از حاجز به طرف كوفه حركت كرد و وقتى كه به از كه داراى آب بود ، رسيد با عبد اللّه بن مطيع عدوى كه در آنجا مستقر بود ملاقات كرد . عبد اللّه بن مطيع وقتى كه اسب امام را ديد از جا بلند شد و گفت : پدر و مادرم فداى شما براى چه كارى به اين طرف آمدهاى و رنج سفر به خودت دادهاى ؟ فرمود : پس از مرگ معاويه عراقيها نامههايى به من نوشتند و مرا براى انجام كارهاى دينى و رهبرى خودشان دعوت كردند . عبد اللّه گفت : از جناب شما عاجزانه آرزومندم كه احترام اسلام را حفظ كنيد و كارى نكنيد كه مردم بىخرد پرده اسلام را بدرند كه اگر اين گونه شود احترام قريش و عرب از بين مىرود و به خدا قسم اگر بخواهى مقام خلافت خود را كه بنى اميه آن را با زور و ستم از شما گرفتهاند بگيرى ترا مىكشند و اگر خون ترا بريزند بعد از تو براى هميشه احترام افراد را از بين مىبرند و احترام اسلام و قريش و عرب از بين مىرود و بالاخره اى آقاى من به كوفه مرو و خود را از چنگال بنى اميه دور كن اما امام حسين كه ماموريت الهى داشت به سخن عبد اللّه توجهى نكرد و به طرف كوفه حركت كرد .
ابن زياد مأمورانى ميان واقصه و راه شام و بصره گذاشت و دستور داده بود نگذارند كسى داخل و خارج بشود . امام حسين بدون آنكه از اين ماجرا اطلاعى داشته باشد به راه خود ادامه داد و در راه با عدهاى از عربها ملاقات كرد از پيشآمد و حوادث از آنها سوالاتى كرد پاسخ دادند : ما هيچگونه اطلاعى نداريم همينقدر ميدانيم خروج و دخول به طور كلّى ممنوع است حضرت باز هم به گفتهء آنان توجّهى نكرد و به راه خود ادامه داد . عدهاى از فزاره و بجيله نقل كردهاند ما همراه زهير بن قين بجلى از مكه بر مىگشتيم كه با كاروان امام حسين عليه السّلام همراه شديم و از اينكه بايد در منزليكه امام توقف كند ما هم متوقف شويم كاملا ناراحت و بىميل بوديم چون چارهاى نداشتيم و در هر منزليكه او مىنشست ما هم مىنشستيم ولى ما در يك طرف و او در طرف ديگر وسايل خود را پهن مىكرد در يكى از منازل كه مشغول غذا خوردن بوديم فرستادهء حسين عليه السّلام وارد شد و سلام كرد و گفت : اى زهير امام حسين تو را خواسته اين خبر چنان در ما تاثير كرد كه هركس هر چه در دست داشت بىاختيار به زمين انداخت و حادثه عجيبى بود كه گويا عقاب مرگ بر سر ما نشست .
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 475
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٤٧٥