زهير خواست به حرف فرستاده امام توجهى نكند همسرش گفت : خوب نيست كه فرزند رسول خدا از تو خواسته كه پيشش به روى و تو خدمت او نمىروى اى زهير خوب است كه نزد امام به روى و سخنان او را بشنوى و بيايى ، زهير از جا بلند شد خدمت امام رفت . چيزى نگذشت كه زهير با صورت درخشان و خندان وارد شد دستور داد وسايل او را از محلى كه وسايل را پهن كرده بودند به طرف خيمهگاه امام ببرند .
و به همسرش گفت : تو را طلاق دادم الان به طرف خانوادهء خود برو چون نمىخواهم از طرف من چيزى جز خير به تو برسد . سپس زهير به همراهيان خود گفت : هر كدام از شما كه مايل هستيد مىتوانيد از من اطاعت كنيد و به بارگاه حسين برويم و الا همين الان از شما خداحافظى مىكنم .
ضمنا مطلبى را مىخواهم بگويم و آن اين است كه در يكى از جنگها خداى متعال ما را پيروز كرد و غنيمتهايى از جنگ نصيب ما شد سلمان به ما گفت : آيا از اين پيروزى و اين همه غنائم جنگى كه خداى متعال به شما داده است خوشحالايد ؟ جواب داديم آرى . گفت : هر گاه سيد جوانان آل محمّد را دريابيد و در راه او با دشمنان جنگ كنى خوشحالى شما بيشتر از اين غنائمى است كه امروز نصيب شما شده است و من حالا از شما خداحافظى مىكنم . اين سخن را با ياران خود گفت و خداحافظى كرد و هميشه همراه امام بود و براى پيروزى امام تلاش مىكرد و گوش به فرمان امام بود تا اينكه در يارى امام حسين شربت شهادت نوشيد .
عبد اللّه و منذر اسدى گفتهاند پس از انجام اعمال حج هدف اصلى ما اين بود كه هر چه زودتر در راه به امام برسيم و پيشآمد و حادثههاى او را ببينيم به همين مناسبت شترهاى خود را به سرعت حركت مىداديم تا در منزل زرود به امام حسين عليه السّلام رسيدم نزديك كه شديم مردى از اهل كوفه را ديديم به مجرديكه چشمش به حسين عليه السّلام افتاد از راه ديگرى رفت امام حسين عليه السّلام وقتى اين رفتار را از آن مرد ديد اندكى توقف كرد و طورى رفتار كرد كه قصد دارد با او ملاقات كند اما امام حسين عليه السّلام سريعا از ديدار با او منصرف شد و به راه خود ادامه داد ما به يكديگر گفتيم بهتر آن است كه با او ملاقات كنيم و از اطلاعات تازه كوفه و پيشآمدهاى آن از او سؤال كنيم ما هم از فرصت استفاده كرديم نزد او رفتيم سلام كرديم پرسيديم از چه مردمى هستى ؟ پاسخ داد از مردم بنىاسدم گفتيم ما هم از آن مردميم پرسيديم نام تو چيست ؟ گفت : كبر بن فلان ما هم خود را براى او معرفى كرديم آنگاه از مردم كوفه و پيشآمدهاى جديد از او سؤال كرديم گفت : مسلم و هانى را به شهادت رساندند و ديدم كه جسد آنها را روى زمين انداختهاند و پاهاى آنان را گرفتهاند و در بازار مىكشيدند .
ما از آن مرد كوفى جدا شديم و به همراه امام حركت كرديم شبانگاه به منزل ثعلبيه رسيديم و وقتى امام از مركب پياده شد خدمت ايشان رفتيم سلام كرديم جواب فرمود عرض كرديم خدا شما را در كنف رحمت خود از بدىها رها كند . به امام گفتيم كه خبر تازهاى داريم اگر دستور بفرمائيد به طور آشكار به عرض شما و ياران برسانيم و اگر امر مىكنيد كه در پنهانى بگوييم در پنهانى مىگوييم . امام نگاهى به ما و ياران خود كرد ، فرمود : من از ياران خود كارى را پنهان نمىكنم عرض كرديم آيا از آن
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 477
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٤٧٧