تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 461

مساهمون:

ص٤٦١
احساس خطر نكنم و با من نمىجنگند ! گفت : آرى تو درامانى و احساس خطر نكن مسلم از مردمى كه در آنجا بودند همين سوال را پرسيد آنان نيز مسلم را امان دادند به جز يك نفر كه اسم او عبيد اللّه سلمى بود مسلم را امان نداد و گفت : من تو را امان نمىدهم اين سخن را گفت و دور شد مسلم فرمود : اگر به من امان نداده‌ايد من حاضر نيستم دست در دست شما بگذارم مركبى آوردند و مسلم را سوار بر آن كردند و مردم دور او را گرفتند و حتى شمشير مسلم را هم گرفتند اينجا بود كه مسلم از آنان نااميد شد و چشمانش گريان شد و فرمود : اين كار اولين حيله شما بود ، پسر اشعث گفت : آرزو دارم از اين پيش‌آمد آزارى به تو نرسد ، فرمود : آرى بايد به همين آرزو باشم اما امان شما چه شد ؟ آنگاه مسلم فرمود : انا للّه و انا اليه راجعون و گريست . عبيد اللّه سلمى براى مسخره كردن مسلم ، گفت : كسى كه هدفش چيزى است كه تو مىخواهى اگر اتفاقى كه براى تو افتاده براى او اتفاق افتد گريه نمىكند . مسلم فرمود : به خدا قسم من براى خودم گريه نمىكنم و از كشته شدن ترسى ندارم و با اينكه به اندازه يك چشم به هم زدن به مرگ راضى نيستم ، گريه من براى خانواده‌ام است كه به سوى شما مىآيند ، گريه من براى حسين و خانواده اوست . آنگاه مسلم به پسر اشعث گفت : من ميدانم اين امانى كه به من داده‌ايد فايده‌اى براى من ندارد اما اى پسر اشعث اگر مىتوانى قدم خيرى براى من بردار آن اين است كه از جانب خود كسى را به طرف امام حسين بفرست كه الان در راه است و به او بگو به امام چنين بگويد : مسلم بن عقيل گرفتار دشمن شده است و به زودى كشته مىشود مسلم مرا به طرف شما راهنمائى كرد و مىگويد : پدر و مادرم فداى تو و خاندانت با ياران خود برگرد و به سمت كوفه ميا مبادا كه به حرف و خواسته مردم كوفه اطمينان داشته باشى چون كوفيان همان مردمى هستند كه پدر بزرگوارت هميشه درخواست مىكرد كه خدايا مرگش را برساند يا اين كه كشته شود و از آنها جدا شود . مردم به تو دروغ گفتند و به دروغ بيعت كردند و آدم دروغگو نظر و راى درست ندارد . پسر اشعث گفت چنين نيست كه امان من نتيجه‌اى براى تو نداشته باشد به خدا قسم به حرف تو عمل مىكنم و به پسر زياد اطلاع مىدهم كه با تو كارى نداشته باشد و به تو امان دهد بالاخره پسر اشعث مسلم را با آن وضعى كه داشت به در كاخ آورد اجازه گرفت و مسلم وارد كاخ ابن زياد شد وقتى مسلم نزد ابن زياد رسيد اشعث جريان جنگ مسلم با بكر را توضيح داد و گفت كه بكر بر دهان مسلم ضربتى با شمشير زده است و اشعث امان نامه‌اى كه به مسلم داده بود به ابن زياد اطلاع داد ابن زياد از كار اشعث كه بر خلاف انتظارش بود ناراحت شد و گفت : به چه دليل و از كجا به مسلم امان دادى تو فكر مىكنى من ترا به تعقيب مسلم فرستادم كه او را امان بدهى بلكه من فقط ترا مأمور كردم او را دستگير كنى پسر اشعث كه تيرش به خطا رفته بود ساكت شد و حرفى نزد . وقتى كه مسلم به در كاخ ابن زياد رسيد به شدت تشنه شد و در كنار كاخ ابن زياد عده‌اى از مردم از جمله عمارة بن عقبه و عمرو بن حريث و مسلم بن عمرو كثير بن شهاب نشسته بودند و منتظر بودند كه اجازه ورود آنها به كاخ صادر شود . مسلم چشمش به كوزهء آب خوشگوارى افتاد كه به درب آويزان بود فرمود : مقدارى از اين آب به من بدهيد .