تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 459

مساهمون:

ص٤٥٩
من تمام اختيار خانه‌هاى كوفه را بدست تو دادم و بر تو لازمست كه در تمام كوچه‌هاى كوفه نگهبان قرار دهى و صبح خودت تمام خانه‌هاى كوفه را جستجو كن تا مسلم را پيدا كنى و تحويل ما بدهى . حصين بن نمير از مردم بنى تميم و فرمانده قواى انتظامى ابن زياد بود . پس از اين دستور ابن زياد وارد كاخ دار الاماره شد و همان موقع تختى براى عمرو بن حريث گذاشت و او را امير و حاكم مردم كرد و صبح بر تخت نشست و به همهء مردم اجازه داد كه براى ديدن او بيايند مردم دسته دسته براى ديدن ابن زياد آمدند از جمله اين افراد محمّد بن اشعث بود ابن زياد به او خيلى احترام گذاشت و او را در كنار خود نشاند و گفت : آفرين به كسى كه با امير خود حيله‌گرى نمىكند و گوش بفرمان او است .

[ خبرچينى بلال پسر طوعه و دستگيرى مسلم بن عقيل ]

فردا صبح بلال پسر طوعه نزد عبد الرحمان بن محمّد اشعث آمد و گفت من مىدانم مسلم كجاست و گفت مسلم ديشب در منزل ما بوده عبد الرحمن سريع نزد پدرش كه پيش ابن زياد بود آمد و او را با سرگوشى باخبر كرد ابن زياد وقتى احساس كرد ممكن است خبرى از مسلم آورده باشد به محمّد گفت : الان از جاى خود بلند شو و مسلم را دستگير كن و بياور محمّد آماده انجام وظيفه شد ابن زياد ميدانست كه اگر كسى را به كمك محمّد امر كند ممكن است از ترس قتل مسلم بدست آنها امتناع كند در نتيجه عبيد اللّه سلمى را با هفتاد نفر از مردم قيس همراه محمّد فرستاد و آنها به طرف خانهء طوعه حركت كردند . مسلم صداى پاى اسبان و سروصداى مردم را شنيد فهميد كه براى دستگيرى او آمده‌اند مسلم هم شمشير كشيد بر آنان حمله كرد و آنها را از خانه بيرون كرد بار ديگر وارد خانه شدند باز آن دلاور با شجاعت بر آنها حمله كرد اين بار بكر بن حمران با مسلم جنگيد و شمشيرى بر دهان مسلم زد لب بالاى مسلم بريد و بر لب پائين رسيد و دو دندان او شكست و مسلم با همان حال ضربتى بر سر حمران زد و ضربت ديگرى بر پشت گردن او زد كه نزديك بود به شكمش بخورد وقتى كه مردم ديدند به اين سادگى نمىشود مسلم را از پاى درآورد به پشت‌بام رفتند به او سنگ زدند و نيها را آتش زدند و بر سر او مىريختند مسلم وقتى اين ناجوانمردى را از آنان ديد با شمشير كشيده از خانهء طوعه بيرون آمد و جنگ كرد محمّد اشعث به مسلم گفت : خود را به كشتن مده و دست از جنگ بردار اما مسلم به حرف او اعتنا نكرد همچنان جنگ ميكرد و هم رزم مىطلبيد و مىگفت : به خدا قسم من مىخواهم جوانمردانه از دنيا بروم با اينكه مرگ سخت و مشكل است ، هرگاه مدت كمى بگذرد نور خورشيد ميتابد و آب سرد را گرم و كار را بر من سخت مىكند و اين را هم مىدانم كه هر كسى در زندگى روز سختى را بايد ببيند . ميترسم اگر خود را تسليم شما كنم و با شما نجنگم ديگران بگويند مسلم دروغگو است و بگويند مسلم ناتوان بود و دستگير شد يا او را به حيله گرفتيم . محمّد اشعث گفت : چنين نيست همه مردم دلاورى و شجاعت تو را قبول دارند و به حيله و نيرنگ دستگير نمىشوى اين قدر بدون دليل احساس ناآرامى مكن چون پسر عموهاى تو ترا نمىكشند و زيانى به تو نمىرسانند . مسلم از شدت جنگ و سنگهايى كه بر بدنش زدند خسته شد و از كار افتاد و به ديوار خانه طوعه تكيه داد پسر اشعث دوباره به او امان داد ، مسلم كه يقين داشت آنان دروغ مىگويند پرسيد آيا من