تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 463

مساهمون:

ص٤٦٣
مسلم بن عمرو به او گفت : اى مسلم مىبينى اين آب چقدر خوشگوار و سرد است به خدا قسم قطره‌اى از آب نمىنوشى تا اينكه به جهنم به روى و از آتش آب بياشامى . مسلم پرسيد : تو كيستى جواب داد : من همان كسى هستم كه وقتى پرده از چهرهء حق كنار رفت آن را شناختم و تو آن را انكار كردى و از او اطاعت نكردى من با رهبر خود به نحو شايسته و خوب رفتار كردم و تو با حيله رفتار كردى و من از او پيروى و اطاعت كردم و تو با او مخالفت كردى اى مسلم بن عقيل من مسلم بن عمرو با هليم مسلم فرمود : مادرت به عزايت بنشيند چقدر بدبخت و دل سنگى اى پسر باهله تو از من سزاوارترى كه از آتش و آب ناگوار جهنم بخورى و در آن به روى . آنگاه نشست و تكيه بر ديوار داد . عمرو بن حريث كه شاهد پيش آمد مسلم و پسر باهلى بود به غلامش دستور داد كوزهء آبى با ظرف خدمت مسلم ببرد غلام ظرفى از آب پر كرد و به مسلم داد مسلم ظرف آب را گرفت به مجرديكه نزديك دهانش آورد دهان مباركش پر از خون شد و يك بار يا دو بار ديگر همين كار تكرار شد و هر دفعه آب را ميريخت مرتبه سوم كه ظرف را از آب پر كرد و نزديك دهان آورد دندان‌هاى شكسته شده‌اش در ظرف آب ريخت مسلم پس از اين خدا را شكر كرد فرمود : اگر اين آب روزى من بود از آن مىخوردم اما معلوم است كه روزى من نيست . در اين موقع فرستادهء ابن زياد آمد و به مسلم اجازهء ورود داد مسلم وقتى كه به كاخ ابن زياد وارد شد سلام نكرد نگهبانان اعتراض كردند : اى مسلم چرا به ابن زياد سلام ندادى ؟ مسلم گفت : اگر او مىخواهد مرا بكشد چه سلامى به او دهم و اگر نمىخواهد مرا بكشد سلام فراوان به او مىكنم . ابن زياد گفت : به جان خودم قسم تو كشته مىشوى مسلم فرمود : بله تو تصميم دارى مرا بكشى ! گفت : آرى ، مسلم ، به ابن زياد فرمود : پس به من فرصت بده تا با يكى از نزديكان خودم وصيتى كنم ابن زياد گفت اجازه دادم .

[ درخواستهاى مسلم بن عقيل از عمر بن سعد ]

مسلم به اطرافيان ابن زياد نگاه كرد از ميان آنها چشمش به عمر سعد افتاد فرمود : اى زادهء سعد من با تو قوم و خويشم الان نياز به تو دارم و بر تو لازمست كه نياز و حاجت مرا برآورده كنى و حاجت مرا از ديگران بپوشانى و به كسى نگويى پسر سعد اول حاضر نشد ، ابن زياد پرسيد چرا حاجت پسر عمويت را برآورده نمىكنى ؟ ! عمر سعد چاره‌اى نديد و هر دو با هم ( مسلم و عمر سعد ) به گوشه‌اى از كاخ كه ابن زياد هم آنها را ميديد رفتند مسلم فرمود : اى پسر سعد از آن روزيكه به شهر كوفه آمدم هفتصد درهم قرض گرفتم پس از مرگ من شمشير و زره مرا به فروش و قرض مرا بده وقتى كه پسر زياد مرا كشت بدن مرا از آن بگير و به خاك بسپار و كسى را امر كن به طرف امام حسين كه الان در راه است برود و به او بگويد كه ديگر به كوفه نيايد چون من به امام حسين نامه نوشته بودم كه هر چه زودتر به كوفه بيا و يقينا الان در راه است . سپس عمر سعد به ابن زياد گفت : امير متوجه شدى مسلم چه وصيت‌هائى به من كرد و تمام وصيت‌ها را به ابن زياد خبر داد ابن زياد به او گفت : كسى كه امانت دارى را قبول مىكند خيانت به امانت نمىكند و تو مىبايست اسرار مسلم را حفظ مىكردى اما مسلم خود خائنى مثل تو را امين دانست و به تو اطمينان كرد .