من دروغ گفتند و مرا فريب دادند و مرا تنها گذاشتند و رهايم كردند . طوعه كه انتظار چنين كسى را نداشت پرسيد : به راستى تو مسلم بن عقيل هستى ؟ فرمود آرى ، گفت : اين خانه من در اختيار شماست آنگاه مسلم را در اطاق ديگرى كه خود طوعه سكونت نداشت راهنمائى كرد و لوازم استراحت براى او آورد و براى حضرت غذا درست كرد اما مسلم غذا نخورد ديرى نگذشت كه فرزند طوعه به خانه آمد و ديد مادرش بر خلاف معمول در اطاق ديگرى زياد رفت و آمد مىكند از اين عمل مادرش تعجب كرد و گفت : اى مادر به خدا قسم از رفت و آمد زيادى كه در اين اطاق دارى مرا مشكوك كردى و خيال مىكنم در اين اطاق سرى است طوعه گفت : از اين سؤالت دست بردار پسر گفت : نه به خدا قسم بايد مرا از اين سر باخبر كنى گفت : بهتر است دست از اين كار بردارى و بگذارى اين سر پنهان بماند پسر خيلى اصرار كرد مادر كه ديد فائدهاى ندارد به او گفت : اگر از اين جريان خبردار شوى قول مىدهى كه به كسى نگويى جواب داد آرى . مادر پسرش را قسم داد كه به كسى نگويد .
پسر طوعه كه از آمدن مسلم باخبر شد حرفى نزد و خوابيد .
پس از آنكه مردم از اطراف مسلم پراكنده شدند سر و صداى اطرافيان مسلم به گوش ابن زياد نرسيد ، ابن زياد به ياران خود دستور داد از پشت بام دار الاماره نگاه كنند و ببيند كه آيا از ياران مسلم كسى باقى مانده يا نه ؟ آنان از پشت بام دار الاماره كسى را نديدند .
ابن زياد گفت : خوب جستجو كنيد ممكن است در تاريكى كمين كرده باشند آنها نيز تختهاى مسجد را كشيدند و مشعلها را بدست گرفته و از اطراف مسجد و سكوهاى آن آويزان كردند و چون نمىتوانستند كاملا بررسى كنند قنديلها را افروخته و نيهائى كه با پارچه سرهاى آنها را بسته بودند روشن نمودند و با اين كارشان دور و نزديك و همه تاريكيها و حتى اطراف منبر را نيز مورد بررسى قرار دادند ولى اثرى از كسى نيافتند و به ابن زياد گفتند : همه رفتهاند . او هم دستور داد درب دار الاماره كه در مسجد بود را باز كنند آنگاه خود و يارانش وارد مسجد شده به منبر رفت و امر كرد همه اطرافيان او دور منبر بنشينند هنوز موقع نماز عشاء نرسيده بود دستور داد عمرو بن نافع در ميان كوفه مردم را صدا بزند و بگويد كه اى مردم هر كسى از نوكران و سرشناسان و جنگجويان كه نماز عشاء را در مسجد بخواند بىگناه است و امير با او كارى ندارد . ديرى نگذشت كه در فرصت كمى مسجد پر از جمعيت شد منادى مردم را براى نماز جماعت اعلام كرد ابن زياد دستور داد نگهبانان اطراف او را بگيرند و از او مواظبت كنند تا مبادا يكى از ياران مسلم به او حمله كند و او را از پاى درآورد ابن زياد نماز عشاء را خواند و بعد از آن به منبر رفت پس از حمد و ستايش خدا گفت : ديديد كه پسر نادان عقيل بين شما ايجاد اختلاف كرد پس كسى كه مسلم بن عقيل را در خانهء خود پناه داده اگر او را در خانهاش پيدا كنيم ما نسبت به او تعهدى نداريم و اگر او را بدست ما بدهد ديه او را به او ميدهيم اى بندگان خدا از خدا بترسيد و دست از اطاعت و بيعت خود برنداريد و وسيله براى نابودى خود درست نكنيد .
آنگاه به حصين بن نمير گفت : مادرت به عزايت بنشيند كه اگر يكى از كوچههاى كوفه را رها كنى يا بىاحتياطى كنى و مسلم بن عقيل از دست تو فرار كند و نتوانى او را نزد ما بياورى . اى حصين الان
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 457
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٤٥٧