تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 455

مساهمون:

ص٤٥٥
برداريد و خود را به كشتن ندهيد چون به زودى لشگر يزيد وارد كوفه مىشود . اى مردم ابن زياد با خداى خود عهد كرده اگر به جنگ خود ادامه بدهيد و امشب به خانه‌هاى خود نرويد به تمام بازماندگان شما هيچ هديه‌اى ندهد و جنگجويان شما را در كوچه‌هاى شام سرگردان كند و پاكان شما را به گناه ناسالمان شما و غائبين شما را به جرم حاضرين مؤاخذه كند تا كسى باقى نماند مگر بخاطر جنايت شما عذاب شود . اشراف كوفه با همين حرفها مردم كوفه را ترساندند . مردم وقتى كه اين حرفها را شنيدند تحت تاثير قرار گرفتند و كم‌كم متفرق شدند تا كار به جائى رسيد كه مادر پيش فرزند و برادرش مىآمد و مىگفت از مسلم اطاعت نكن و پدر نزد فرزند و برادرش مىآمد و مىگفت از مسلم اطاعت نكن و ميگفت : فردا لشگر شام خواهد آمد تو چگونه مىتوانى با آنان بجنگى و خود را از دست آنان نجات دهى تا دير نشده به خانه خود برو و از تصميم خود دست بردار و به همين ترتيب مردم يكى پس از ديگرى از اطراف مسلم پراكنده شدند تا وقتى كه مسلم در ميان مسجد به نماز مغرب مشغول شد و آن هنگام جز سى نفر از چهار هزار نفر باقى نماندند مسلم وقتى ديد به غير از اين عده كس ديگرى با او باقى نمانده است از مسجد به طرف ابواب كنده رفت هنوز به ابواب نرسيده بود كه بيست نفر ديگر هم از آن عده جدا شدند از باب كه خارج شد همان ده نفر هم رفتند و حتى كسى نبود كه او را به طرفى راهنمائى كند . مسلم ديد از ياران بىوفا كسى نمانده كه او را در اين وقت شب راهنمائى كند و يا به منزلش ببرد ، حتى كسى نبود كه در اين وقت شب اگر دشمنى به او حمله كرد به او كمك كند ، مسلم در ميان كوچه‌هاى كوفه سرگردان از اين طرف به آن طرف ميرفت و نمىدانست كجا ميرود و همچنان به راه خود ادامه ميداد تا به خانه‌هاى بنى جبله از مردم كنده رسيد تا به در خانهء زنى به نام طوعه رسيد .

[ مسلم در منزل طوعه ]

طوعه كنيز اشعث بن قيس بود و اشعث طوعه را آزاد كرد و با اسيد حضرمى ازدواج كرد و از او صاحب فرزندى به نام بلال شد . بلال در آن روز كه مردم به يارى مسلم اجتماع كرده بودند به همراه آنان به مسجد رفته بود و مادرش كه از جريان تا اندازه‌اى باخبر بود بر در خانه ايستاده بود و منتظر آمدن پسرش بود . مسلم بر او سلام كرد ، طوعه جواب سلام او را داد مسلم به طوعه گفت : تشنه‌ام به من آب بده طوعه به خانه رفت آب براى مسلم آورد ، مسلم آب را نوشيد و همانجا نشست طوعه ظرف آب را به خانه برد و برگشت ديد هنوز مسلم منتظر است گفت اى بندهء خدا مگر سيراب نشدى جواب داد : آرى ، گفت پس چرا به خانه‌ات نمىروى مسلم جوابى نداد بار ديگر همين حرف را تكرار كرد جوابى نشنيد طوعه ناراحت شد گفت : سبحان اللّه اى بنده خدا از اينجا بلند شو و به خانه خود برو چون خوب نيست بر در خانهء من بنشينى و من خوب نمىدانم كه در اين وقت شب كنار خانهء من بخوابى . مسلم گفت : اى كنيز خداوند من در اين شهر غريبم ، خانه و فاميلى ندارم اگر ممكن است امشب به من خوبى كن و من را در منزل خود جاى بده و پس از اين پاداش ترا مىدهم طوعه پرسيد : اى بندهء خدا تو چه كسى هستى كه مىخواهى بعد از اين خدمت پاداش مرا بدهى فرمود : من مسلم بن عقيلم كه اين مردم به
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 455 | الشيخ المفيد / خانبلوكى