تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 753

مساهمون:

ص٧٥٣
5 - ابو عبد اللّه صالح مىگويد : به بغداد وارد شدم از مقام امام مهدى عليه السّلام اجازه مرخصى گرفتم ، اجازه نداد و قافله آن روز حركت كرد و من 22 روز در بغداد ماندم روز چهارشنبه اذن مرخصى داده شد و فرمود : امروز حركت كن من از اينكه به قافله نرسم نااميد بودم قدم در راه نهادم ديدم در بين قافله هستم مدت كمى فاصله شد كه با قافله حركت كردم و از دعاى امام گزندى نديدم . 6 - محمّد بن يوسف مىگويد : به مرضى دچار شدم كه هرچه معالجه كردم اثر نداشت نامه‌اى به امام زمان نوشته و طلب دعا كردم جواب آمد كه خدا لباس عافيت را بر تو پوشانيد و ترا در دنيا و آخرت با ما قرار داد . يك هفته نشد بيمارى من خوب شد و محل زخم مانند كف دست صاف و پاك شد . وقتى محل زخم را نشان يكى از اطباء دادم او گفت : داروئى براى بهبودى اين درد نداريم ؛ و اين از ناحيه خدا بدون دارو بهبودى يافته است . 7 - على بن حسين يمنى گفته در بغداد بودم قافله‌اى مىخواست به يمن حركت كند طى نامه‌اى از امام اجازه مرخصى خواستم جواب آمد : با اين قافله نرو به سود تو نيست ، و در كوفه بمان من نرفتم و قافله حركت كرد در راه مردم بنى حنظله كاروان را سر راه به غارت بردند . باز نامه‌اى نوشته و درخواست كردم اجازه دهد با كشتى به وطن عزيمت كنم اين بار هم اجازه نفرمود من از كشتىهايى كه آن سال از دريا عبور كرده بودند سوال كردم آنها توسط قومى بنام بوارح غارت شده بودند . 8 - على بن الحسين مىگويد : غروب آفتاب وارد سامرا ( عسكر ) شده و با كسى صحبت نكردم و بلافاصله به مسجد رفته و شروع به نماز خواندن كردم بعد از نماز غلامى آمد و گفت : برخيز . پرسيدم كجا ؟ گفت : منزل ، تعجب كردم و گفتم : تو كيستى شايد مرا اشتباه گرفته‌اى ؟ گفت من اشتباه نمىكنم و مامورم شما يعنى على بن الحسين را ببرم بالاخره مرا به منزل برد و سه شبانه‌روز از من پذيرايى كرد آنگاه از امام تقاضاى ملاقات كردم اجازه داد و شبانه به زيارتش رفتم . 9 - حسن بن فضل گفته پدرم به دست خود نامه‌اى براى امام نوشته و جواب نامه را گرفت براى بار دوم به دست خط يكى از فقهاى بزرگ نامه نوشت جواب نيامد بعد از بررسى مشخص شد او از قرامطه « 1 » است . 10 - حسين بن فضل مىگويد : وارد عراق شدم و عهد بستم از عراق خارج نشوم تا حاجتم برآورده شود اگر چه به فقر و بينوايى افتم ولى بعد از مدتى خسته شده و ترسيدم ، ماندنم در عراق طولانى شود و از زيارت خانه خدا محروم شوم ، روزى به منزل محمّد بن احمد كه سفير امام بود رفته تا شايد بتواند گرفتارى مرا حل نمايد . سفير امام دستور داد نگران نباش ، به مسجد برو و در آنجا مردى با تو ملاقات خواهد كرد . منهم به مسجد مذكور رفته مردى وارد شد چون من را ديد خنديد و گفت : اندوهگين نباش كه تو امسال به حج مىروى و بعد از آن به نزد زن و بچه خود مراجعت خواهى كرد ، من خوشحال شده و قلبم آرامش پيدا
هامش
( 1 ) - قرامطه گروهى از شيعيان منحرف اهل كوفه بودند كه ريختن خون مخالفين را جائز مىشمردند ، به همين خاطر چندين بار بر حاجيان شورش كردند .
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 753 | الشيخ المفيد / خانبلوكى