تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 669

مساهمون:

ص٦٦٩
حضرت فرمود : امير ! از خدا بترس و چنين زنجيرى را به گردن من ميفكن زيرا من تاب آن را ندارم و نمىتوانم اين مسئوليت سنگين را به دوش بكشم . مأمون گفت : بهتر است كه ولايتعهدى را قبول كنيد ، حضرت فرمودند : مرا از اين كار معاف كنيد مأمون ناراحت شد و آن حضرت را در صورتى كه ولايتعهدى را نپذيرد تهديد كرد و گفت : عمر خطاب ، شوراى 6 نفره تشكيل داد كه يكى از آن‌ها حضرت على عليه السّلام بود و شرط كرد كه هر كدامشان مخالفت كردند كشته شوند ، بنابراين شما هم نبايد با خواستهء من مخالفت كنيد و بايد آن را بپذيريد زيرا چاره‌اى جز اين ندارم . حضرت كه چاره‌اى جز قبول نداشت فرمود : در صورتى مىپذيرم كه امر و نهى ، فتوا و قضاوت و عزل و نصب نكنم و آئينى كه در خلافت تو رايج هست تغيير ندهم . مأمون هم خواسته‌هاى حضرت را پذيرفت . موسى بن سلمه مىگويد : در خراسان همراه محمّد بن جعفر بودم روزى از ذو الرياستين شنيدم مىگفت : امر عجيبى ديدم ، سؤال نمىكنيد آن امر عجيب چه بوده ؟ پرسيدم چه ديده‌اى ؟ گفت : امر عجيب آن بود كه مأمون به حضرت رضا عليه السّلام پيشنهاد كرد وى گفت : مىخواهم امور كارهاى مسلمانان را بدست تو بسپارم و بار سنگينى خلافت را از دوش بردارم و در اختيار شما قرار دهم . حضرت فرمود : « من تاب تحمل آن را ندارم و از عهدهء آن برنمىآيم » و تا آن روز از خلافت بىارزش‌تر نديدم كه مأمون خلع خلافت مىكند و امام قبول نمىكند . راويان اخبار نقل كرده‌اند زمانى كه مامون مىخواست امام رضا عليه السّلام را به خلافت بگذارد و با خود در اين باره فكر مىكرد فضل بن سهل را احضار كرد و او را از اين انديشه باخبر ساخت و دستور داد با برادرش حسن بن سهل حضور پيدا كند و فضل هم طبق دستور با برادرش حسن بن سهل حضور پيدا كرد . حسن زمانى كه از نقشهء مأمون باخبر شد گفت : اى خليفه با اين انديشه و عمل ، خلافت از خاندان شما بيرون خواهد رفت . مأمون اظهار داشت با خداى متعال تعهد كردم هرگاه بر برادرم امين پيروز شوم خلافت را به برترين يادگارهاى ابو طالب واگذار كنم و امروز داناتر از او در زمين وجود ندارد . حسن و فضل كه از انديشه واقعى او باخبر شدند سكوت كردند كه مبادا وى بر آنها خشمگين شود ، اجازهء مخالفت به خود ندادند بلكه با رأى و نظر او موافقت كردند . مأمون كه آن‌ها را موافق رأى خود ديد آنانرا حضور حضرت رضا عليه السّلام فرستاد برادران حضور حضرت شرفياب شدند و عرض خليفه را به ايشان تقديم كردند ، حضرت از پذيرش خواستهء مأمون امتناع نمود و آنها به اصرار زياد فهماندند كه چاره‌اى جز پذيرش آن را نداريد حضرت به ناچار با آن‌ها موافقت نمود .