تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 615

مساهمون:

ص٦١٥
پس از پدرش ادعاى امامت كرد ، وى گفت : چون فرزند بزرگ هستم امامت حق منست و عده‌اى از ياران حضرت از او تبعيت كردند ، و طولى نكشيد عده زيادى از عبد اللّه روى گردانيده و به امامت موسى بن جعفر عليه السّلام اعتقاد پيدا كردند زيرا دانستند كه ادعايى بيش نيست و آدمى ناتوانست در حالى كه موسى بن جعفر عليه السّلام امامى عالى قدر و حقانيت و دلايل امامت او بر همگان روشن است و عده كسانى كه به عقيده خود باقيمانده و عبد اللّه را پيشواى خود برگزيدند اندك بود و آنان به فطحيه شهرت دارند زيرا عبد اللّه پاهايش پهن بود و آدمى كه چنين باشد او را افطح مىنامند . و علت ديگر اين است كه شخصى كه عبد اللّه را به عنوان امامت معرفى مىكرد مردى بود به نام عبد اللّه بن افطح . 3 - اسحاق بن جعفر مردى دانشمند و نيكوكار و متقى و پرهيزكار بود ، مردم از احاديث و آثار او روايت كردند ابن كاسب هرگاه از او روايتى نقل مىكرد و مىگفت : براى من اين حديث را امين رضى اسحاق بن جعفر بازگو كرد . اسحاق برادر بزرگوارش موسى بن جعفر عليه السّلام را به امامت مىشناخت و از پدر بزرگوارش بر امامت موسى بن جعفر روايت مىكرد . 4 - محمّد بن جعفر مردى دلاور و باسخاوت بود روزى را روزه و روز ديگر را افطار مىكرد و هم عقيده با زيديه بود كه بايد براى نابودى دشمنان قيام كرد از همسرش خديجه دختر عبد اللّه بن الحسين عليه السّلام نقل شده مىگفت : هيچگاه اتفاق نمىافتاد محمّد لباسى را بپوشد و از خانه بيرون رود با همان لباس برگردد و عادتش آن بود كه هر روز يك گوسفند براى ميهمانان ذبح كند . محمّد در سال 199 در مكه عليه مامون قيام كرد و از او گروه زيديه جاروديه تبعيت كردند ، عيسى جلودى براى سركوبى آنان به پا خواست و قيام آنها را متفرق ساخت و محمّد را اسير كرد و به پيش مامون فرستاد چون حضور مامون آوردند او را گرامى و در كنار خود قرار داد و هديه به او داد در خراسان با مامون بسر مىبرد و با بنى عمش سوار مىشد و مامون كارهايى از او را تحمل مىكرد كه هيچ سلطانى از رعيت خود نظير آنها را تحمل نمىكرد . مأمون حاضر نمىشد كه محمّد و عده‌اى كه در سال 200 بر وى قيام كرده هم‌ركاب شود به همين جهت نامه‌اى به نامبردگان صادر كرد : از اين تاريخ به بعد همراه با محمّد هم‌ركاب نشويد بلكه با عبد اللّه بن الحسين هم ملازم شويد نامبردگان امتناع كردند و خانه‌نشين شدند باز مامون نامه نوشت و بيان كرد با هركسى كه مىخواهيد هم‌ركاب شويد آنها همه مانند قبل با محمّد هم‌ركاب شدند و به دربار مامون مىرفتند و با او برمىگشتند . محمّد بن سلمه مىگويد : به محمّد بن جعفر خبر دادند غلامان ذو الرياستين غلامان تو را به خاطر هيزم‌هايى كه خريده‌اند كتك زدند و آنها را ربوده‌اند . او پارچه‌اى به خود پيچيد و چراغى در دست گرفت در حالى كه رجز مىخواند : مرگ از زندگانى با ذلت بهتر است و گروهى با او همراه بودند و هيزم‌ها را از غلامان ذو الرياستين گرفت و آنها را كتك زد . اين خبر به مأمون رسيد و به غلامان