فصل هفتاد و پنجم [ : نبرد و پيكار با جنهاى كافر ]
از جمله كرامات و افتخارات آن حضرت نبرد و پيكار با جنهاى كافر است ، پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله بعد از اطلاع يافتن از اجتماع جنهاى كافر براى مبارزه با مسلمين توسط جبرئيل ، على عليه السّلام را براى مبارزه با آنها فرستاد و خداوند بواسطه آنحضرت و قدرت و نيروى الهى ايشان مسلمين را از شر آنها حفظ كرد .
ابن عباس مىگويد : هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله عازم نبرد با قبيله بنى مصطلق بود ، از مسير اصلى جدا شده و در بيراههاى شروع به حركت كردند تا اينكه شب فرا رسيد و در منطقهاى پرفراز و نشيب توقف كردند ، آخر شب جبرئيل بر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نازل شد و به ايشان خبر داد طائفهاى از جنهاى كافر در منطقه مخفى شدهاند و قصد دارند راه را بر شما ببندند .
پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله امير مؤمنان عليه السّلام را خواستند و فرمودند : به اين منطقه برو ، دشمنان خداوند از جن بر شما برخورد خواهند كرد . با نيروى الهى كه خداوند به تو عطا كرده و به مدد اسامى اعظم خداوند كه تو فقط آموختهاى و آنها را مىدانى با آنان پيكار كن و همراه ايشان صد نفر از سپاهيان را رهسپار كردند و فرمودند : همراه على عليه السّلام باشيد و هر فرمانى داد اطاعت كنيد .
على عليه السّلام در آن ميان پيش رفته و هنگامى كه به بالاى منطقه رسيد به همراهان خود دستور دادند همانجا آرام توقف نمايند و بدون اجازه حضرت كارى انجام ندهند ، حضرت به تنهايى جلو رفت تا به لب پرتگاه محل مورد نظر رسيد و در آنجا از شر دشمنان به خداوند متعال پناه برده و نام خداوند را بر زبان مىآورد ، آنگاه همراهان خود را به نزديك خود خوانده ، تا فاصله بينشان به اندازه پرتاب يك تير شد هنوز وارد آن منطقه نشده بودند كه چنان بادى شروع به وزيدن كرد كه نزديك بود با صورت به زمين بخورند و از ترس دشمن و آنچه اتفاق افتاده بود توان ايستادن نداشتند . آنگاه حضرت با صداى رسا فرمودند : من على فرزند ابو طالب فرزند عبد المطلب وصى و پسر عموى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله هستم حال اگر مىخواهيد در جاى خود بمانيد ، مسلمانان موجوداتى به شكل مردم سودان آفريقا ديدند كه گويى در دستانشان مشعلهاى آتشين بوده و در گوشه و كنار ظاهر گرديدند .
امير مؤمنان وارد آن محل شد و با فاصله دورى از لشكريان خود شروع به خواندن قرآن نمودند و شمشير را به طرف راست و چپ ، بالا و پايين مىآورند و هر كسى كه شمشير حضرت به او اصابت مىكرد مانند دود سياهى به آسمان بالا مىرفت ، حضرت چون از جهاد با آنان آسوده گرديد تكبير گفت و از همان محلى كه پايين رفته بودند بالا آمدند و در كنار همراهان آنقدر ماندند تا دود و بخار موجود در بيابان از بين رفت .
اصحاب پرسيدند شما چه ديديد ؟ ما نزديك بود از شدت ترس بميريم و براى تو از خودمان بيشتر مىترسيديم .
على عليه السّلام فرمود : هنگامى كه با آنان روبرو شدم اسمهاى الهى را با صداى بلند گفتم ، آنها از شنيدن آن اسامى ناتوان شدند ، فهميدم كه بسيار ترسيدهاند من هم از فرصت استفاده كرده و بدون هيچگونه