تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 285

مساهمون:

ص٢٨٥
مىترسيد . سپس حضرت به مسلم بن قرظة رسيد ، و فرمود : كار خير ، اين مرد را به اينجا كشاند . به خدا قسم اين مرد از من درخواست كرد كه با عثمان دربارهء موضوعى كه در مكه از عثمان درخواست كرده بود صحبت كنم و من هم واسطه شدم و با عثمان صحبت كردم و او هم پذيرفت و به من گفت كه يا على عليه السّلام اگر وساطت تو نبود هيچ خواستهء او را برآورده نمىكردم و من حدس نمىزدم كه اين مرد اينقدر حق‌ناشناس باشد او بد انسانى بود . سپس گذر حضرت عليه السّلام به عبد اللّه بن حميد بن زهير افتاد و فرمود : اين مرد هم با دست خود به قتل رسيد و خيال مىكرد كه اگر با ما بجنگد رضايت خدا را بدست مىآورد ، پيش از اين نامه‌اى براى ما نوشت و از عثمان گله كرد ، ما هم براى او وساطت كرديم و عثمان هم چيزى به او بخشيد و راضى شد . پس از اين گذر حضرت عليه السّلام به عبد اللّه بن حكيم افتاد ، حضرت عليه السّلام درباره او فرمودند : پدرش راضى به خروج او نبود اما او با پدرش مخالفت كرده پدرش هرچند ما را كمك نكرد اما بيعتى كه با ما داشت را فراموش نكرد و چون شك برايش بوجود آمده بود به همين دليل در خانه نشست و دست به اقدام ديگرى نزد . امروز كسى كه ما را يارى نكرده سرزنش نمىكنيم بلكه كسى را كه با ما به جنگ پرداخته سرزنش مىنماييم . آن‌گاه حضرت از عبد اللّه بن مغيره عبور كردند و فرمودند : اين بيچاره كسى است كه پدر او در روز قتل عثمان كشته شده و امروز اين جوان با آن‌كه تازه كار و ترسو بود به جنگ آمده و به اين روز افتاده است . سپس گذر حضرت به عبد اللّه بن ابى عثمان افتاد و فرمود : فراموش نمىكنم اين شخص ، همان كسى است كه چون وقت جنگ شد و شمشيرها بيرون كشيده شد پا به فرار گذاشت و خود را از صف جنگ خارج نمود من جلوى كسى كه مىخواست او را بكشد گرفتم امّا چون بىخبر بود كشته شد . بله جوانان بىتجربه قريش دچار فريب و نيرنگ مىشوند سپس به ميدان جنگ كشيده مىشوند و در ميدان جنگ كشته مىشوند . سپس حضرت عليه السّلام چند قدمى رفتند و به كعب سور رسيدند و فرمودند : اين همان كسى است كه هنگامى كه مىخواست با ما بجنگد قرآن به گردن انداخته بود و خيال مىكرد ياور مادرش است و از اين‌رو مردم را به احكام و دستورات قرآنى دعوت مىكرد در حالى كه به كلى از دستورات آن بىخبر بود ، پس از خداوند طلب فتح و پيروزى مىكرد ولى خداوند هر دشمن متكبرى را نااميد كرد ، او از خدا مىخواست تا مرا بكشد اما خدا او را كشت . حضرت عليه السّلام دستور دادند او را بنشانند سپس به او خطاب كردند : اى كعب آنچه پروردگارم به من وعده داده بود به او رسيدم ، آيا تو هم به آنچه پروردگارت به تو وعده داده بود رسيدى ؟ ! سپس حضرت عليه السّلام دستور دادند او را به حالت اول بخوابانند . بعد از اين گذرشان به طلحه افتاد و فرمودند : اين همان كسى است كه پيمان‌شكنى كرد و آتش فتنه را در ميان امت روشن كرد و مردم را عليه من تحريك كرد و آنها را به كشتن من و خاندانم دعوت مىكرد ، سپس فرمودند : او را بنشانيد ، هنگامى كه او را نشاندند فرمودند : اى طلحه ديدى وعده‌اى را كه خدا به من داده بود حق و درست بود ! آيا وعده‌اى هم كه پروردگارت به تو داده