فصل هفدهم [ : سخنان حضرت در مورد طلحه و زبير ]
حضرت على عليه السّلام پيرامون موضوع قبل گفتارى دارند ، حضرت بعد از حمد و ستايش خداوند فرمودند :
بعد از اينكه خداوند پيامبرش را از اين جهان به جهان آخرت برد ، گفتيم ما خاندان و وارثان و جانشينان و شايستهترين افراد به آن حضرتيم و كسى درباره حقانيت و حكومت او با ما نزاع و كشمكش ندارد و در اين هنگام عدّهاى از منافقان پيدا شدند و حكومت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را از ما گرفتند و به ديگران و نااهلان واگذار كردند و به خدا قسم بخاطر اين حقى كه ظالمانه از ما سلب شد ، دل ما گرفت و چشم ما گريان شد و نفس در سينه به شماره افتاد ، و ناراحتى و بيتابى ما به نهايت خودش رسيد .
به خدا قسم اگر از تفرقهء بين مسلمين نمىترسيدم و يا اينكه بيشتر آنها دوباره كافر شوند ، و دين اسلام غريب بماند ، ما هم تا جايى كه مىتوانستيم تلاش مىكرديم و تغييراتى مىداديم . شما با من بيعت كرديد ، و طلحه و زبير نيز با خواست خود بيعت كردند و اظهار جانفشانى نمودند سپس به قصد رفتن به بصره حركت كردند تا جمع شما را متفرق كنند و ترس و نااميدى در شما ايجاد كنند . پروردگارا آنان را به كيفر خود مبتلا كن كه باعث تفرقه در اين امت شدند و عقيدهء عموم مردم را فاسد كردند .
آنگاه حضرت فرمود : خدا شما را رحمت كند به دنبال دستگيرى اين دو پيمانشكن ستمگر اقدام كنيد و نگذاريد قصد و غرض شوم خود را عملى كنند .
فصل هيجدهم اخبار آمدن عايشه
حضرت على عليه السّلام هنگامى كه از آمدن عايشه و طلحه و زبير باخبر شد كه از مكه به طرف بصره در حركت بودند . حضرت حمد و ثناى الهى را به جا آورد و فرمودند : اينك عايشه همراه طلحه و زبير به طرف بصره حركت مىكند و هريك از اين دو نفر خواهان خلافت هستند و در باطن و نهان عليه يكديگر اقدام مىكنند . طلحه كه ادعاى خلافت مىكند براى آن است كه پسرعموى عايشه است و زبير كه مدّعى خلافت است براى آن است كه داماد پدر عايشه است . به خدا قسم هرگاه اين دو نفر به هدف خود برسند ، زبير و طلحه گردن يكديگر را مىزنند و هريك عليه حكومت ديگرى قيام مىكند و به خدا سوگند مىدانم كه آن زن عايشه سوار بر جمل ( شتر نر مىشود ، مشكلى را حل نمىكند و مسيرى را طى نمىكند و در منزلى فرود نمىآيد مگر اينكه در تمام اينها مرتكب معصيت مىشود تا خود و همراهانش را جايى مستقر كند كه يك سومشان كشته مىشوند ، يك سوّمشان فرار مىكنند ، يك سوّمشان برمىگردد .
به خدا سوگند طلحه و زبير مىدانند كه خطاكارند و از روى نادانى هم دست به اين كار نزدهاند بلكه دانسته اقدام به اين كار كردهاند امّا چه بسيارى از عالمان كه به شمشير جهل خود كشته مىشوند