برداشتهاند و جسدش را در فلان محل در نزديكى كوفه دفن نمودهاند . حضرت تكبيرى گفتند و دستور دادند او را به زندان ببرند . بعد حضرت يكى از آن سه نفر را خواستند و به او فرمودند خيال مىكنى پدر اين جوان به مرگ طبيعى از دنيا رفته است يا آنكه او را كشتهايد . جريان قتل پدر اين جوان را بگو و گرنه تو را مىكشم زيرا حقيقت براى من روشن شده او هم مانند رفيقش به قتل آن مرد اقرار كرد آنگاه بقيه را هم صدا كرد و همگى به كشتن او اقرار كردند و با دست خود به دام افتادند و هم به قتل اعتراف كردند و هم به برداشتن مال پدر آن جوان . سپس حضرت فرمان داد افرادى كه به زندان فرستاده شدهاند با اين چند نفر به محلى كه پولها را پنهان نموده بودند ، ببرند و مال مقتول را بيرون بياورند . و به پسر مقتول بدهند . پس از اين كار حضرت به جوان گفت : حالا كه فهميدى دوستان بىوفا با پدر تو چه كردند مىخواهى با آنها چه كار كنى ؟ آنها را مىبخشى يا قصاص مىكنى ؟ جوان عرض كرد من قضاوت آنها را به دست خداى متعال قرار دادم و در دنيا از گناهشان چشمپوشى كردم ، على عليه السّلام نيز از قتل آنها صرفنظر كرد ولى آنها را تنبيه نمود .
شريح كه از اين داورى عجيب باخبر شد به على عليه السّلام عرض كرد يا امير المؤمنين ! اين نوع قضاوت را چگونه و از كجا آموختهايد ؟ على عليه السّلام جواب دادند : هنگامى كه داود پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از كنار تعدادى از بچهها كه بازى مىكردند عبور مىكرد ، در هنگام بازى يكى از بچهها ، بچه ديگر را با نام مات الدين صدا زد و آن پسر بچه هم جواب داد . حضرت داود كه اين اسم را شنيد ، پيش آنها رفت و به آن پسر بچه گفت : اسم تو چيست ؟ جواب داد اسم من مات الدين است . حضرت داود از او پرسيد چه كسى اسم تو را مات الدين گذاشته ؟ پسر بچه جواب داد : مادرم ، حضرت داود پرسيد مادرت كجاست ؟ گفت در خانهاش است . داود پيامبر صلّى اللّه عليه و آله گفت : ما را به خانه مادرت مىبريد ؟ بچه هم آنها را به خانه برد . زن را صدا زدند ، زن كه بيرون آمد حضرت از او پرسيد نام اين بچه چيست زن جواب داد مات الدين .
حضرت داود پرسيد : چه كسى اين نام را براى او گذاشته گفت : پدرش . داود پرسيد چرا نام او را مات الدين گذاشته ؟ زن گفت هنگامى كه اين بچه را در شكم داشتم پدرش همراه تعدادى از دوستانش به سفر رفت ، پس از چند وقت كه گذشت دوستان پدرش برگشتند اما پدرش با آنها نبود از آنها پرسيدم كه چرا شوهرم همراه شما از سفر برنگشته ؟ گفتند كه در بين راه از دنيا رفت سوال كردم اموالى كه همراه او بود چه شد ؟ دوستانش گفتند : مالى همراه او نبود ، از آنها پرسيدم آيا وصيتى هنگام مرگ نكرد ؟ گفتند : بله . او وصيت كرد كه فكر مىكنم زن من حامله است ، اگر فرزندش دختر يا پسر بود در هر دو صورت نام او را مات الدين بگذاريد . من هم به وصيت او نام او را مات الدين گذاشتم و دوست نداشتم كه با وصيت شوهرم مخالفت كنم ، داود عليه السّلام از آن زن پرسيد آيا آن عده را مىشناسى عرض كرد بله . آنگاه داود و آن زن همراه با عدهاى به در خانه آنها رفته و آنها را از خانههايشان بيرون آورد ، و وقتى همگى در دادگاه حاضر شدند داود عليه السّلام به همين شكل بين آنها قضاوت كرد و قتل را اثبات نمود و اموالى را كه از مرد مقتول برداشته بودند به وارث او تحويل داد سپس داود عليه السّلام به آن زن فرمود از امروز به بعد فرزندت را جاى مات الدين ، عاش الدين صدا بزن .
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 235
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٢٣٥