تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 193

مساهمون:

ص١٩٣
كسانى كه حاضر بودند بلند شد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به هوش آمد و نگاهى به اطرافيان خود انداخت ، سپس فرمودند : براى من استخوان كتف و دوات بياوريد تا مطلبى را بنويسم كه پس از آن هيچگاه گمراه نشويد و دوباره پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بيهوش شدند . يكى از حاضران بلند شد تا دستور حضرت را اجرا كند عمر به آن مرد گفت : بازگرد او هذيان مىگويد . آن مرد كه مىخواست براى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دوات و قلم بياورد منصرف شد اما از اينكه دستور پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را اجرا نكرده ناراحت بود در اين هنگام بين حاضرين گفتگو شد و يكديگر را سرزنش مىكردند و مىگفتند : « انا للّه و انا اليه راجعون » و از مخالفت حضرت مىترسيدند ، وقتى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دوباره به هوش آمدند بعضى گفتند : يا رسول اللّه آيا اجازه مىدهيد كتف قلم حاضر كنيم ؟ حضرت فرمودند : بعد از اين سخنان نابجا ديگر احتياج به كاغذ و قلم ندارم اما شما را به اهل بيتم وصيت مىكنم كه خيرخواه آنان باشيد و روى مباركشان را از مردم برگردانيد . پس عده‌اى به خانه‌هاى خود رفتند و فقط عباس ، فضل و على ابن ابيطالب عليه السّلام و نزديكان نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ماندند . عباس عرض كرد اى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله اگر مىدانيد كه ما پس از شما پيروزيم و برترى با ماست پس ما را به اين آينده خوب بشارت بدهيد . و وصيت بر ما و سفارشات لازم را بفرماييد . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله جواب دادند شما بعد از من درمانده و بيچاره خواهيد شد و سپس سكوت كردند . اين عده هم با كمال نااميدى از حضور پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مرخص شدند . سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمودند : برادرم على و عمويم را برگردانيد . هنگامى كه اين دو نفر حضور يافتند و كس ديگرى آنجا نبود پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله رو به طرف عمويش عباس نمود و فرمود : اى عمو آيا وصيت و وعده مرا قبول مىكنى و قرض مرا ادا مىنمايى ؟ عباس عرض كرد اى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله عموى تو پيرمرد عيال‌وارى است و بخشش تو هميشه مانند باد مىوزد و عموى تو نمىتواند به وعده‌هاى تو عمل كند . آنگاه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رو به على عليه السّلام كرد و فرمود : اى برادر آيا وصيت مرا مىپذيرى و به وعده من وفا مىكنى آيا قرض مرا ادا مىسازى و بازماندگانم را بعد از من سرپرستى و اداره مىكنى ؟ حضرت على عليه السّلام عرض كرد بله اى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمودند : نزديك من بيا سپس على عليه السّلام را به سينه چسباند و انگشتر خود را از انگشت مبارك بيرون آورد و فرمود : اين انگشترى را در دست خود كن و سپس شمشير ، زره و تمام وسايل جنگى و پارچه‌اى را كه هنگام جنگ به شكم مىبسته و بعد لباس جنگ را روى آن مىپوشيده و به نبرد مىرفت تمام اينها را حاضر كرد و به على عليه السّلام دادند و فرمودند : به نام خدا به منزل خود برو . على عليه السّلام در تمام اين مدت كنار پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بود و فقط بخاطر كارهاى ضرورى از پيش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مىرفتند . فرداى آن روز كه در خانه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بر مردم بسته بود و كسى از حال آن حضرت اطلاع نداشت ، بيمارى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شدت يافته بود و على عليه السّلام براى انجام پاره‌اى از كارهاى ضرورى خود رفته بود رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله اندكى بهتر شده بودند و وقتى به هوش آمدند على عليه السّلام را نديدند و زن‌هاى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دور بستر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را گرفته بودند در اين حال پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : برادر و دوست مرا صدا كنيد پس از گفتن اين جمله دوباره ضعف بر آن حضرت