تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥
من مبارزه كند ؟ امير مؤمنان عليه السّلام براى مبارزه با او آماده شد ، عمرو به او گفت : بازگرد اى فرزند برادر ، دوست ندارم ترا بكشم . امير مؤمنان عليه السّلام به او گفت : شنيده‌ام عهد كرده‌اى كه اگر كسى از قريش از تو خواست دو نيازش را برآورى يكى از آن دو را بپذيرى و انجام دهى ، عمرو گفت : همين طور است ، تو چه مىخواهى ؟ حضرت عليه السّلام فرمود : مىخواهم تا به خداوند و فرستاده‌اش ايمان آورده و مسلمان شوى . عمرو گفت : نيازى به آن ندارم ، حضرت عليه السّلام فرمود : پس براى جنگ آماده شو . عمرو گفت : بازگرد ، بين من و پدرت رفاقتى وجود دارد و من نمىخواهم ترا بكشم . امير مؤمنان عليه السّلام گفت : ولى من دوست دارم تا زمانيكه حق را نمىپذيرى ترا بكشم ، اين گفتهء حضرت غيرت عمرو را به جوش آورد و گفت : تو مرا مىكشى ؟ عمرو از اسب پياده شد و دست و پاى آن را بريد و با مشت به صورت آن كوبيد تا اينكه به طرف على عليه السّلام حمله‌ور شد ، با شمشير ضربه‌اى به حضرت وارد آورد كه در سر حضرت نشست ، على عليه السّلام نيز ضربه‌اى به او وارد آورد و او را كشت . عكرمه و هبيره و ضرار وقتى عمرو را نقش بر زمين ديدند ، اسب‌هاى خود را برگردانده و پا به فرار گذاشتند از خندق پريدند و از ترس به هيچ‌چيز توجه نمىكردند . امير مؤمنان عليه السّلام به محل استقرار خود بازگشت ولى كسانى كه همراه ايشان براى رويارويى به نزديك دشمن رفته بودند نزديك بود از ترس قالب تهى كرده و جان به جان آفرين تسليم كنند ولى حضرت عليه السّلام مىفرمودند : عمرو بن عبدود از روى نادانى و بىخردى از سنگى كه بت اوست دفاع كرده و آن را يارى مىكند من پروردگار محمّد صلّى اللّه عليه و آله را يارى مىنمايم او را از دم تيغ برّان گذرانده و بيجان مانند تنه خشكيده خرمايى ميان سنگ‌ها در ريگ‌هاى انباشته رها كردم . و من از روى حيا و غيرت او را برهنه نكردم ولى اگر او مىبود اين كار را مىكرد . اى قبايل هيچ‌گاه گمان نكنيد كه خدا دينش و فرستاده‌اش را خوار مىكند . 1 - زهرى مىگويد : در روز جنگ احزاب عمرو بن عبدود و عكرمة بن ابى جهل و هبيرة بن ابى وهب و نوفل بن عبد اللّه و ضرار بن خطاب به سوى خندق آمده و در اطراف آن به دنبال جاى باريكتر آن بودند ، پس ، از آن عبور كرده و تاختند تا به محلى رسيدند كه اسبهايشان ديگر قادر به حركت نبودند ، اسبهايشان را در شوره‌زارى بين خندق و شكافى به جولان درآورده در حالى كه مسلمانان در مقابل آنان بودند و احدى از آنان جرأت مقابله با دشمن را نداشت . عمرو بن عبدود مسلمين را براى مبارزه فرا مىخواند و آن‌ها را تحريك به آن مىكرد و مىگفت : آنقدر از جمع شما مبارز طلبيدم كه صدايم گرفت ولى كسى نيامد . ولى هر بار امير مؤمنان عليه السّلام براى مبارزه با او آماده بود ، حضرت عليه السّلام به امر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مىنشيند تا شايد غير از او كسى عكس العملى نشان دهد و مسلمانان مانند فردى كه پرنده‌اى بر سر او نشسته و نمىتواند سر بلند كند از ترس عمرو و همراهان و كسانى كه پشت سر عمرو بودند از جاى خويش بر نمىخواستند .