رجوع به قصهء شاه زاده كه زخم خورده از خاطر شاه پيش از استكمال فضايل ديگر از دنيا برفت
( ( 4865 ) ) قصه كوته كن كه راى نفس كور
برد او را بعد سالى سوى گور
( ( 4866 ) ) شاه چون از محو شد سوى وجود
خشم مريخيش آن خون كرده بود
( ( 4867 ) ) چون به تركش بنگريد آن بىنظير
ديد كم از تركشش يك چوبه تير
( ( 4868 ) ) گفت كو آن تير و از حق باز جست
گفت اندر حلق او آن تير توست
( ( 4869 ) ) عفو كرد آن شاه دريا دل ولى
آمده بُد تير او بر مقبلى
( ( 4870 ) ) كشته شد در نوحهء او مىگريست
اوست جمله هم كشنده هم وليست
( ( 4871 ) ) ور نباشد هر دو او پس جمله نيست
هم كشندهء حلق و هم ماتم كنيست
( ( 4872 ) ) شكر مىكرد آن شهيد زرد خدّ
كان بزد بر جسم و بر معنى نزد
( ( 4873 ) ) جسم ظاهر عاقبت خود رفتنيست
تا ابد معنى بخواهد شاد زيست
( ( 4874 ) ) آن عتاب ار رفت هم بر پوست رفت
دوست بىآزار سوى دوست رفت
( ( 4875 ) ) گرچه او فتراك شاهنشه گرفت
آخر از عين الكمال او ره گرفت
( ( 4876 ) ) و آن سيم كاهلترين هر سه بود
صورت و معنى به كلى در ربود
دختر و ملك و خلافت او گرفت
مىسزد گر زاين نمانى در شگفت
من ز طول قصه گشتستم ملول
من غريق بحر معنى تو عجول
آن كهين از ذلت و عجز و نياز
يافت مقصود از كريم كار ساز