رجوع به قصهء پروردن حق تعالى نمرود را به شير پلنگ
( ( 4831 ) ) حاصل آن روضه چو باغ عارفان
از سموم و صرصر آمد در امان
( ( 4832 ) ) يك پلنگى طفلكان نوزاده بود
گفتم او را شير ده طاعت نمود
( ( 4833 ) ) پس بدادش شير و خدمتهاش كرد
تا كه بالغ گشت و زفت و شير مرد
( ( 4834 ) ) چون فطامش شد بگفتم با پرى
تا در آموزند نطق و داورى
( ( 4835 ) ) پرورش دادم مر او را زين چمن
كه بگفت اندر نيايد فن من
( ( 4836 ) ) داده من ايوب را مهر پدر
بهر مهمانى كرمان بىضرر
( ( 4837 ) ) داده كرمان را بر او مهر ولد
بر پدر من اينت قدرت اينت يد
( ( 4838 ) ) مادران را مهر من آموختم
چون بود شمعى كه من افروختم
( ( 4839 ) ) صد عنايت كردم و صد رابطه
تا نبيند لطف من بىواسطه
( ( 4840 ) ) تا نباشد از سبب در كشمكش
تا بود هر استعانت از منش
( ( 4841 ) ) تا خود از ما هيچ عذرى نبودش
شكوهاى نبود ز هر يار بدش
( ( 4842 ) ) اين حضانت ديد با صد رابطه
كه بپروردم ورا بىواسطه
( ( 4843 ) ) شكر او آن بود اى بندهء جليل
كه شد او نمرود و سوزندهء خليل
( ( 4845 ) ) كه چرا من تابع غيرى شوم
چون كه صاحب ملك و اقبالى بوم
( ( 4846 ) ) لطفهاى شه كه ذكر آن گذشت
از تبختر بر دلش پوشيده گشت
( ( 4847 ) ) همچنان نمرود آن الطاف را
زير پا بنهاد از جهل و عمى
( ( 4848 ) ) اين زمان كافر شد و ره مىزند
كبر و دعوى خدايى مىكند
( ( 4849 ) ) رفت سوى آسمان با جلال
با سه كركس تا كند با من قتال
( ( 4850 ) ) صد هزاران طفل بىتلويم را
كشت او تا يابد ابراهيم را
( ( 4851 ) ) كه منجم گفت اندر حكم سال
زاد خواهد دشمنى بهر قتال
( ( 4852 ) ) هين بكن در دفع آن خصم احتياط
هر كه مىزاييده مىكشت از خباط