باز آمدن زن جوحى سال ديگر نزد قاضى و شناختن قاضى او را
( ( 4553 ) ) بعد سالى باز آن جوحى ز فن
رو به زن كرد و بگفت اى چست زن
( ( 4554 ) ) آن وظيفهء پار را تجديد كن
پيش قاضى از گلهء من گو سخن
( ( 4555 ) ) زن برِ قاضى درآمد با زنان
مر زنى را كرد آن زن ترجمان
( ( 4556 ) ) تا بنشناسد ز گفتن قاضيش
ياد نايد از بلاى ماضيش
( ( 4557 ) ) هست فتنه غمزهء غماز زن
ليك آن صد تو شود زآواز زن
( ( 4558 ) ) چون نمىيارست آوازى فراشت
غمزهء تنهاى زن سودى نداشت
( ( 4559 ) ) گفت قاضى رو تو خصمت را بيار
تا دهم كار تو را با وى قرار
( ( 4560 ) ) جوحى آمد قاضيش نشناخت زود
كاو به وقت لقيه در صندوق بود
( ( 4561 ) ) زو شنيده بود آواز از برون
در شرى و بيع و در نقص و فزون
( ( 4562 ) ) گفت نفقهء زن چرا ندهى تمام ؟
گفت كز جان شرع را هستم غلام
( ( 4563 ) ) ليك اگر ميرم ندارم من كفن
در قمارم مفلس و شش پنج زن
( ( 4564 ) ) زين سخن قاضى مگر بشناختش
ياد آورد آن دغل و آن باختش
( ( 4565 ) ) گفت آن شش پنج با من باختى
پا رو اندر شش درم انداختى
( ( 4566 ) ) نوبت من رفت امسال آن قمار
با دگر كس باز دست از من بدار
( ( 4567 ) ) از شش و از پنج عارف گشت فرد
محترز گشته است زين شش پنج نرد
( ( 4568 ) ) رست او زين پنج حس و شش جهت
از وراى آن همه كرد آگهت
( ( 4569 ) ) شد اشاراتش اشارات ازل
جاوز الاوهام طرا و اعتزل
( ( 4570 ) ) زين چَه شش گوشه گر نبود برون
چون برآرد يوسفى را از درون ؟
( ( 4571 ) ) واردى بالاى چرخ بىستن
جسم او چون دلو در چَه چاره كن
( ( 4572 ) ) يوسفان چنگال در دلوش زده
رسته از چاه و شه مصرى شده
( ( 4573 ) ) دلوهاى ديگر از چه آب جو
دلو او فارغ ز آب ، اصحاب جو
( ( 4574 ) ) دلوها غواص آب از بهر قوت
دلو او قوت و حيات جان حوت