تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 539

مساهمون:

ص٥٣٩

باز آمدن زن جوحى سال ديگر نزد قاضى و شناختن قاضى او را

( ( 4553 ) ) بعد سالى باز آن جوحى ز فن رو به زن كرد و بگفت اى چست زن ( ( 4554 ) ) آن وظيفهء پار را تجديد كن پيش قاضى از گلهء من گو سخن ( ( 4555 ) ) زن برِ قاضى درآمد با زنان مر زنى را كرد آن زن ترجمان ( ( 4556 ) ) تا بنشناسد ز گفتن قاضيش ياد نايد از بلاى ماضيش ( ( 4557 ) ) هست فتنه غمزهء غماز زن ليك آن صد تو شود زآواز زن ( ( 4558 ) ) چون نمىيارست آوازى فراشت غمزهء تنهاى زن سودى نداشت ( ( 4559 ) ) گفت قاضى رو تو خصمت را بيار تا دهم كار تو را با وى قرار ( ( 4560 ) ) جوحى آمد قاضيش نشناخت زود كاو به وقت لقيه در صندوق بود ( ( 4561 ) ) زو شنيده بود آواز از برون در شرى و بيع و در نقص و فزون ( ( 4562 ) ) گفت نفقهء زن چرا ندهى تمام ؟ گفت كز جان شرع را هستم غلام ( ( 4563 ) ) ليك اگر ميرم ندارم من كفن در قمارم مفلس و شش پنج زن ( ( 4564 ) ) زين سخن قاضى مگر بشناختش ياد آورد آن دغل و آن باختش ( ( 4565 ) ) گفت آن شش پنج با من باختى پا رو اندر شش درم انداختى ( ( 4566 ) ) نوبت من رفت امسال آن قمار با دگر كس باز دست از من بدار ( ( 4567 ) ) از شش و از پنج عارف گشت فرد محترز گشته است زين شش پنج نرد ( ( 4568 ) ) رست او زين پنج حس و شش جهت از وراى آن همه كرد آگهت ( ( 4569 ) ) شد اشاراتش اشارات ازل جاوز الاوهام طرا و اعتزل ( ( 4570 ) ) زين چَه شش گوشه گر نبود برون چون برآرد يوسفى را از درون ؟ ( ( 4571 ) ) واردى بالاى چرخ بىستن جسم او چون دلو در چَه چاره كن ( ( 4572 ) ) يوسفان چنگال در دلوش زده رسته از چاه و شه مصرى شده ( ( 4573 ) ) دلوهاى ديگر از چه آب جو دلو او فارغ ز آب ، اصحاب جو ( ( 4574 ) ) دلوها غواص آب از بهر قوت دلو او قوت و حيات جان حوت