تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 49

مساهمون:

ص٤٩

جواب مريد و زجر كردن آن طعانه را از كفر و بىهوده گويى

( ( 2068 ) ) بانگ زد بر آن جوان و گفت بس روز روشن از كجا آمد عسس ( ( 2069 ) ) نور مردان مشرق و مغرب گرفت آسمانها سجده كردند از شگفت ( ( 2070 ) ) آفتاب حق برآمد از حجل زير چادر رفت خورشيد از خجل ( ( 2071 ) ) ترّهات چون تو ابليسى مرا كى بگرداند باز گردم زين جناب ( ( 2072 ) ) من به بادى نامدم همچون سحاب تا به گردى باز گردم زين جناب ( ( 2073 ) ) عجل با آن نور شد قبلهء كرم قبله بىآن نور شد كفر و صنم ( ( 2074 ) ) هست اباحت كز هوا آمد ضلال هست اباحت كز خدا آمد كمال ( ( 2075 ) ) كفر ايمان گشت و ديو اسلام يافت آن طرف كان نور بىاندازه تافت ( ( 2076 ) ) مظهر عشق است و محبوب به حق از همه كَّروبيان برده سبق ( ( 2077 ) ) سجده آدم را بيان صدق اوست سجده آرد مغز را پيوسته پوست ( ( 2078 ) ) شمع حق را پف كنى تو اى عجوز هم تو سوزى هم سرت اى گنده پوز ( ( 2079 ) ) كى شود دريا ز پوز سگ نجس كى شود خورشيد از پف منطمس ( ( 2080 ) ) حكم بر ظاهر اگر هم مىكنى چيست ظاهرتر بگو زين روشنى ( ( 2081 ) ) جمله ظاهرها به پيش اين ظهور باشد اندر غايت نقص و قصور ( ( 2082 ) ) هر كه بر شمع خدا آرد تفو شمع كى ميرد ز سوز پوز او ( ( 2083 ) ) چون تو خفّاشان بسى بينند خواب كاين جهان ماند يتيم از آفتاب ( ( 2084 ) ) موجهاى تيز درياهاى روح هست صد چندان كه بُد طوفان نوح ( ( 2085 ) ) ليك اندر چشم كنعان موى رست نوح و كشتى را به هِشت و كوه جست ( ( 2086 ) ) كوه كنعان را فرو برد آن زمان نيم موجى تا به قعر امتهان ( ( 2087 ) ) مه فشانَد نور و سگ عوعو كند هر كسى بر خلقت خود مىتند ( ( 2088 ) ) شب روان و همرهان مه به تگ ترك رفتن كى كنند از بيم سگ ؟ ( ( 2089 ) ) جزو سوى كل روان مانند تير كى كند وقف از پى هر گنده پير