آمدن نايب ميان بازار و خريدارى كردن صندوق را از جوحى
( ( 4520 ) ) نايب آمد گفت صندوقت به چند
گفت نه صد بيشتر زر مىدهند
( ( 4521 ) ) من نمىآيم فروتر از هزار
گر خريدارى تو پيش آ زر شمار
( ( 4522 ) ) گفت شرمى دار اى كوته نمد
قيمت صندوق خود پيدا بود
( ( 4523 ) ) گفت بىرويت شرى خود فاسديست
بيع ما زير گليم اين راست نيست
( ( 4524 ) ) برگشايم گر نمىارزد مخر
تا نباشد بر تو حيفى اى پدر
( ( 4525 ) ) گفت اى ستار برمگشاى راز
سر ببسته مىخرم با من بساز
( ( 4526 ) ) ستر كن تا با تو ستارى كنند
تا نبينى ايمنى بر كس مخند
( ( 4527 ) ) بس در اين صندوق چون تو مانده اند
خويش را اندر بلا بنشانده اند
( ( 4528 ) ) آنچه بر خود خواهدت بودن پسند
بر دگر كس آن كن از رنج و گزند
آنچه تو بر خود روا دارى همان
مىبكن از نيك و از بد با كسان
وان چه نپسندى به خود از نفع و ضرّ
بر كسى مپسند هم اى بىهنر
( ( 4529 ) ) زان كه بر مرصاد حق اندر كمين
مىدهد پاداش پيش يوم دين
( ( 4530 ) ) آن عظيم العرش عرش او محيط
تخت دادش بر همه جانها بسيط
( ( 4531 ) ) گوشهء عرشش به تو پيوسته است
هين مجنبان جز به دين و داد دست
( ( 4532 ) ) رو مراقب باش بر احوال خويش
نوش بين در داد و بعد از ظلم نيش
پس همين جا خود جزاى نيك و بد
مىرسد با هر كسى چون بنگرد
وان جزا كانجا رسد در يوم دين
هيچ با او اين نماند نيك بين
بىحد و بىعد بود آنجا جزا
دوزخ و نار است جاى ناسزا
( ( 4533 ) ) گفت آرى آنچه كردم استم است
ليك هم ميدان كه بادى اظلم است
( ( 4534 ) ) گفت نايب يك به يك ما بادئيم
با سواد وجه اندر شادييم
( ( 4535 ) ) همچو آن زنگى كه بُد شادان و خوش
او نبيند غير او بيند رخش
( ( 4536 ) ) ماجرا بسيار شد در من يزيد
داد صد دينار از وى خريد