تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 493

مساهمون:

ص٤٩٣
است . كسى را كه ديده به آن چشم دل است ، ديدگان او عين حقيقت را خواهد ديد . جان او با خبر متواتر قانع نمىگردد ، بلكه يقين را مىجويد كه از راه چشم دل امكان مىپذيرد . معرف در نزد شاه بر گزيده شروع به بيان حال شاه زاده كرد -
( ( 4408 ) ) گفت شاها صيد احسان تو است پادشاهى كن كه او آنِ تو است
دست به دوال ( بند چرمى كه به اسب مىبندند ) دولت تو زده و دستى بر سر سر مستش بنواز . شاه چين در پاسخ معرف گفت : اين شاه زاده هر چه از ملك و منصب بخواهد ، به او مىدهم . من علاوه بر آن بيست برابر آن چه را كه از دست داده است به او خواهم بخشيد . معرف گفت : از آن هنگام كه مقام شاهى تو عشق در درون شاه زاده كاشته است ، هواى ديگرى در سر او نگذاشته است . بندگى پيشگاهت چنان براى او جلوه كرده است كه حتى پادشاهى در دل او سرد و ناچيز شده است . او شاهى و شه زادگى را باخته و براى تو به غربتها تاخته است . اين شه زاده مانند آن صوفى است كه خرقهء خود را در حال وجد و هيجان از خود دور كرده است ، ديگر به آن خرقه كه انداخته است باز گشت نخواهد كرد . خواستن خرقه پس از انداختن آن ، علامت پشيمانى است كه من در از دست دادن خرقه مغبون شده‌ام . چنين انديشه‌اى از عاشق واقعى دور است و اگر چنين فكرى بر مغزش راه بيابد ، بايد خاك بر سرش ريخت . ارزش عشق بيش از صد خرقهء كالبد است كه از حيات و حس و خرد برخوردار مىباشد . مخصوصاً خرقهء ملك دنيا كه بىاصل و اساس بوده و پنج دانگ هستىاش درد سرها در دنبال دارد . ما ملك دنيا را به تن پرستان وا گذاشتيم و بردگى عشق ابدى را پذيرفتيم . اين شاه زاده را به عشق خود بسپاريد و از كارش بر كنار مسازيد .