و واقعيات برونى نيز جز بىهوده گرايى نتيجهاى در بر نخواهد داشت . مگر نبايد ما بدانيم كه محسوسات و ملموسات برونى هر يك به مقتضاى طبيعت و خواصى كه دارد ، انعكاس و اثر معين و موقت در ما به وجود مىآورد و سپس راه خود را پيش مىگيرد ؟ پس اين همه قانون سازى و اكتشافات و درك مبادى و كليات و سيستم بخشى به معلومات از كجا به وجود مىآيند ؟ آيا جز اين است كه اين فعاليتها همه و همه مربوط به سرمايهء درونى ما از قبيل انديشه و تعقل و نبوغ درونى ما مىباشد .
اين صورت بازيها و عكس پردازيها و گرايش مردم بر سطوح آن چه كه در طبيعت و ساخته شده هاى مصنوعى انسانها مىگذرد ، درون آنان را راكد و جامد مىسازد . اين ركود و جمود تنها به شكل باز ايستادن جريانات فكرى و تجسيمات و حافظه ها و الهامات اكتشافى نمايان نمىشود ، بلكه تدريجا به خشكيدن اصل منبع حيات منتهى مىگردد .
امروزه شمارهء كسانى كه با خود بنشينند و خود را در يابند ، در مقابل آنان كه درونشان در محسوسات بيرونى مىچرد بقدرى در اقليت است كه باعث شرمسارى تمدن امروزى ما است .
آيا چشمه سارهاى واحدهاى جهان برونى كه به درون ما سرازير مىگردند مانع فوران درونى ما هستند ؟
به نظر مىرسد كه اگر تشبيه جلال الدين در ابيات مورد تحليل صحيح باشد كه واحدهاى جهان برونى مانند چشمه سارهايى هستند كه به درون وارد مىشوند ، در اين صورت اعتراض جلال الدين كاملًا صحيح نخواهد بود ، زيرا چشمه سارهاى برونى يعنى معلوماتى كه به وسيلهء حواس طبيعى به ذهن ما منتقل مىشوند ، فى نفسه تضاد و مانعيتى در مقابل جوشيدن منبع درونى ما ندارند . بلكه خود آن چشمه سارها به نوبت خود موجب فوران منبع درونى ما مىگردند . زيرا گسترش تمام دانشهاى بشرى در ميدان وسيعى از جهان برونى به وسيلهء حواس صورت مىگيرد و بارور مىگردد . بلكه اين شخصيت آدمى است كه بايستى از خود باختن در مقابل واحدهاى جهان برونى و