حكايت آن پادشاه و وصيت كردن سه پسر خود را كه در اين سفر در ممالك من فلان جا چنين ترتيب نهيد و فلان جا چنين نواب نصب كنيد اما الله الله به فلان قلعه مرويد و گرد آن مگرديد ( 1 )
( ( 3583 ) ) پادشاهى بود او را سه پسر
هر سه صاحب فطنت و صاحب نظر
( ( 3584 ) ) هر يكى از ديگرى استوده تر
در سخا و در وغا و كرّ و فرّ
( ( 3585 ) ) پيش شه شه زادگان استاده جمع
قرة العينان شه همچون سه شمع
( ( 3586 ) ) از ره پنهان ز عينين پسر
مىكشيد آبى نخيل آن پدر
( ( 3587 ) ) تا ز فرزند آب اين چشمه شتاب
مىرود سوى رياض مام و باب
( ( 3588 ) ) تازه مىباشد رياض والدين
گشته جارى عينشان زين هر دو عين
( ( 3589 ) ) چون شود چشمه ز بيمارى عليل
خشك گردد برگ و شاخ آن نخيل
( ( 3590 ) ) خشكى نخلش همىگويد پديد
كه ز فرزند ، آن شجر نم مىكشيد
( ( 3591 ) ) اى بسا كاريز پنهان همچنين
متصل با جانتان يا غافلين
( ( 3592 ) ) اى كشيده زآسمانها و زمين
مايه ها تا گشته جسم تو سمين
تن ز اجزاء جهان دزديده اى
پايه پايه زين و آن ببريده اى
از زمين و آفتاب و آسمان
پاره ها بردوختى بر جسم و جان
يا تو پندارى كه بردى رايگان
باز نستانند از تو اين و آن ؟
كالهء دزديده نبود پايدار
ليك آرد دزد را تا پاى دار
( ( 3593 ) ) عاريه است اين كم همىبايد فشارد
كان چه بگرفتى همه بايد گزارد
( ( 3594 ) ) جز نفخت كان ز وهاب آمده است
روح را باش آن دگرها بىهوده است
( ( 3595 ) ) بىهده نسبت به جان مىگويمش
نى به نسبت با صنيع محكمش
هامش
( 1 ) براى توضيح مقصود جلال الدين مولوى از داستان قلعهء ذات الصور يا دز هوش ربا به كتاب شرح اسرار مثنوى حاج ملا هادى سبزوارى رجوع شود . .