گفتن خواجه در خواب به آن پاى مرد و جوه وام آن دوست را كه به تبريز آمده بود و نشان دادن جاى دفن آن سيم را و پيغام به وارثان كه البته از آن هيچ باز مگيريد .
( ( 3533 ) ) بشنو اكنون داد مهمان جديد
من همىديدم كه او خواهد رسيد
( ( 3534 ) ) هم شنيده بودم از وامش خبر
بسته بهر او دو سه پاره گهر
( ( 3535 ) ) كه وفاى وام او هست آن و بيش
تا كه ضيفم او نگردد سينه ريش
( ( 3536 ) ) وام دارد از ذهب او نه هزار
وام را از بعض آن گو برگزار
( ( 3537 ) ) فضله ماند زان بسى گو خرج كن
ور دعا گويى مرا هم درج كن
( ( 3538 ) ) خواستم تا آن به دست خود دهم
در فلان دفتر نوشته اين قسم
( ( 3539 ) ) خود اجل مهلت ندادم تا كه من
خفيه بسپارم به دو درّ عدن
( ( 3540 ) ) لعل و ياقوت است بهر وام او
در خنورى و نوشته نام او
( ( 3541 ) ) در فلان طاقيش مدفون كرده ام
من غم آن يار پيشين خورده ام
( ( 3542 ) ) قيمت آن مىنداند جز ملوك
فاجتهد بالبيع كى لا يخدعوك
( ( 3543 ) ) در بيوع آن كن تو از خوف غرار
كه رسول آموخت سه روز اختيار
( ( 3544 ) ) از كساد آن مترس و درميفت
كه رواج آن نخواهد هيچ خفت
( ( 3545 ) ) وارثانم را سلام من بگوى
وين وصيت را بيان كن مو به موى
( ( 3546 ) ) تا ز بسيارى آن زر نشكهند
بىگرانى پيش آن مهمان نهند
( ( 3547 ) ) ور بگويد او نخواهم اين فره
گو بگير و هر كه را خواهى بده
( ( 3548 ) ) زان چه دادم باز نستانم نقير
سوى پستان باز نايد هيچ شير
( ( 3549 ) ) گشته باشد همچو سگ قى را اكول
مسترد صدقه از قول رسول
( ( 3550 ) ) ور ببندد درنيايد آن زرش
گو بريزند آن عطا را بر درش
( ( 3551 ) ) هر كه آنجا بگذرد زر مىبرد
نيست هديهء مصلحان را مسترد