تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥

باز گشتن به حكايت وامدار و خواب ديدى پاى مرد

( ( 3518 ) ) بىنهايت آمد آن خوش سرگذشت چون غريب از گور خواجه باز گشت ( ( 3519 ) ) پاى مردش سوى خانهء خويش برد مهر صد دينار را با او سپرد ( ( 3520 ) ) لوتش آورد و حكايتهاش گفت كز اميد اندر دلش صد گل شگفت ( ( 3521 ) ) آنچه بعد العسر يسر او ديده بود با غريب ار قصهء آن لب گشود ( ( 3522 ) ) نيم شب بگذشت و افسانه كنان خوابشان انداخت در مرعاى جان ( ( 3523 ) ) ديد پا مرد آن همايون خواجه را اندر آن شب خواب در صدر سرا ( ( 3524 ) ) خواجه گفت اى پاى مرد با نمك آنچه گفتى مىشنيدم يك به يك ( ( 3525 ) ) ليك پاسخ دادنم فرمان نبود بىاشارت لب نتانستم گشود ( ( 3526 ) ) ما چو واقف گشته‌ايم از چون و چند مهر بر لبهاى ما بنهاده اند ( ( 3527 ) ) تا نگردد هيچ كس واقف بر آن تا بسوزد پردهء دعوىوران ( ( 3528 ) ) تا ندرّد پردهء غفلت تمام تا نماند ديگ حكمت نيم خام ( ( 3529 ) ) بر نيفتد از طبق سر پوش غيب تا نبيند ديدنى را عين ريب ما همه عينيم گر شد نقش عين بل همه عينيم ما بىميغ و غين غرق درياييم گر چه قطره ايم جملگى شمسيم گر چه ذره ايم ( ( 3530 ) ) بىحجاب درد گِل آييم اين زمان كاين جهان شين است و عين است آن جهان ( ( 3531 ) ) روزِ كشتن روز پنهان كردن است تخم در خاكى پريشان كردن است ( ( 3532 ) ) وقت بدرودن گَه منجل زدن روز پاداش آمد و پيدا شدن
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 335 | محمد تقي جعفري