باز گشتن به حكايت وامدار و خواب ديدى پاى مرد
( ( 3518 ) ) بىنهايت آمد آن خوش سرگذشت
چون غريب از گور خواجه باز گشت
( ( 3519 ) ) پاى مردش سوى خانهء خويش برد
مهر صد دينار را با او سپرد
( ( 3520 ) ) لوتش آورد و حكايتهاش گفت
كز اميد اندر دلش صد گل شگفت
( ( 3521 ) ) آنچه بعد العسر يسر او ديده بود
با غريب ار قصهء آن لب گشود
( ( 3522 ) ) نيم شب بگذشت و افسانه كنان
خوابشان انداخت در مرعاى جان
( ( 3523 ) ) ديد پا مرد آن همايون خواجه را
اندر آن شب خواب در صدر سرا
( ( 3524 ) ) خواجه گفت اى پاى مرد با نمك
آنچه گفتى مىشنيدم يك به يك
( ( 3525 ) ) ليك پاسخ دادنم فرمان نبود
بىاشارت لب نتانستم گشود
( ( 3526 ) ) ما چو واقف گشتهايم از چون و چند
مهر بر لبهاى ما بنهاده اند
( ( 3527 ) ) تا نگردد هيچ كس واقف بر آن
تا بسوزد پردهء دعوىوران
( ( 3528 ) ) تا ندرّد پردهء غفلت تمام
تا نماند ديگ حكمت نيم خام
( ( 3529 ) ) بر نيفتد از طبق سر پوش غيب
تا نبيند ديدنى را عين ريب
ما همه عينيم گر شد نقش عين
بل همه عينيم ما بىميغ و غين
غرق درياييم گر چه قطره ايم
جملگى شمسيم گر چه ذره ايم
( ( 3530 ) ) بىحجاب درد گِل آييم اين زمان
كاين جهان شين است و عين است آن جهان
( ( 3531 ) ) روزِ كشتن روز پنهان كردن است
تخم در خاكى پريشان كردن است
( ( 3532 ) ) وقت بدرودن گَه منجل زدن
روز پاداش آمد و پيدا شدن