ورائى و اما وجهى فلا يرى » ( 1 ) ( موسى به خدا گفت : عظمتت را بر من نشان بده . . . خدا گفت تو نمىتوانى وجه مرا ببينى ، زيرا انسان نمىتواند مرا ببيند و زندگى مىكند . و خدا گفت اين است ، من در نزد خود جايى دارم ، روى سنگ بايست ، وقتى كه مجد و عظمت من عبور مىكند ، تو را در شكافى از سنگ مىگذارم و با دستم تو را مىپوشانم تا عبور كنم ، سپس دستم را بر مىدارم ، تو به پشت سر من خواهى نگريست ، اما رويم ديده نمىشود ) . روشن است كه گفتار تورات در داستان رؤيت به اضافهء تناقض دو جمله مشكلاتى دارد كه در قرآن ديده نمىشود . تذكر - بعضى از شعرا هم در اين مسئله به شوخىها و ذوق پردازىهاى سبك و ناروا پرداخته و گفتهاند :
چو رسى به طور سينا ارنى مگو و بگذر
كه نيارزد اين تمنا به جواب لن ترانى
يكى ديگر هم مىگويد :
ملك الملوك فضلم به حقايق معانى
شه كشور كمالم به جنود آسمانى
ارنى طلب برآيم به فراز طور سينا
چو كليم بر نگردم به جواب لن ترانى
تفسير ابيات
اى فرزند روحانى من ، براى اين كه در هنر زندگانى روحى به مشقت نيافتى ، داستانى را به تو مىگويم ، گوش فرا ده : يك يهودى و مسيحى و مسلمان همسفر گشتند دو گم راه با يك مؤمن مانند عقل كه با نفس و شيطان همراه شود . كشميرى و رازى در سفر با يكديگر همراه و همسفر و همنشين مىشوند . زاغ و قورباغه و موش اين حيوانات متضاد در يك قفس مىافتند و چنان كه دو آدم پاك و بىنماز در زندان همنشين مىشوند . مشرقى و مغربى شبانگاه در يك محل با هم جمع مىشوند و به دمسازى با يكديگر قانع مىگردند . كوچك و بزرگ از سرما و برف بيك منزل
هامش
( 1 ) تورات ، سفر خروج ، اصحاح 33 ، جملات 18 تا 23 . .