اعتدال ومنطق واقعىاش تجاوز مىكند ، اولًا اشياء وانسانهاى پيرامونش طفيلى و يا جزء اختيار خود آن خود بين و خود پرست مىگردد ، سپس تدريجا خود مفروض تورم بيشتر پيدا كرده زمين وآسمان را هم طفيلى يا جزء بىاختيار خود مىبيند ، در حالى كه اين تورم ناشى از آن خود بزرگ بينى جنون آميز است كه مانند پوست توى خالى است كه در ميان آن ، كرم محقرى در چند قطره لجن مىلولد . خود بينى و خود يا بى ديگرى هم وجود دارد كه نخست صاحبش درك مىكند كه :
اين درخت تن عصاى موسى است
كامرش آمد كه بياندازش ز دست
تا ببينى خير او وشر او
بعد از آن برگير او را زامر هو
پس از آن كه توانست موجوديت خود را در مقابل نظارهء روح انسانى ملكوتيش براى خود مطرح كند ، چه از راه مشاهدات خويش و چه از محصول تجربهء ديگران به تضاد قيافه هاى متنوع موجوديتش آگاه مىگردد ومىبيند كه
ظاهرش را پشهاى آرد به چرخ
باطنش باشد محيط هفت چرخ
با اين موفقيت است كه كميت وكيفيت جنبهء آلت محض بودن وجنبهء استقلال خود را در مىيابد . در اين مرحله با شگفت انگيزترين پديده كه مواجه مىشود ، اين است كه مىبيند : هر اندازه كه توجه وگرايش او به جنبهء آلى افزوده مىشود ، كفهء ترازوى استقلال وعظمت درونىاش سنگينتر مىگردد ، اما بدون اين كه احساس آن استقلال وعظمت زنجيرى به دست و پاى روحش شود واو را از تكاپو باز بدارد .
يا به عبارت بهتر ورساتر هر اندازه كه با عظمتهاى هستى و روابط آنها با خويشتن ، بيشتر آشنا مىشود ، حلقهء بىاختيار بودن خود را در زنجير هستى از ته دل مىپذيرد ونمونهاى از استقلال وحاكميت به همان زنجير هستى را حائز مىگردد ، بدون آن كه اين حيازت را به خود طبيعى خويش مستند بدارد . شايد مقصود جلال الدين از بيت زير همين اصل است كه متذكر شديم :
چون ز خود رستى همه برهان شدى
چون كه گفتى بندهام سلطان شدى
از طرف ديگر مىدانيم كه دانستن مسائل فوق به تنهايى هيچ دردى را از انسان