بدون دخالت اختيارت مىجوشد وجهشى از موقعيت تثبيت شده ات برمىدارى ، دست گدايى به كسى دراز كرده بودى ؟ مگر غير از اين بود كه مغز فعال تو واقعيت را بدون خود خواهى وسود جويى ولذت پرستى جستجو مىكرد و اين تو بودى كه پس از آگاهى به ارزشهاى معلول مفيديت ، آن واقعيت را به بازار سوداگرى آوردى و از مردم جامعه براى جوشش وراهيابى بىاختيارى ( ولو از نظر مبادى طبيعى مغز ) خود ، طلب قيمت و مزد كردى . نمىدانيم بالاخره انسان در ميان دو جريان خارج از معامله ( ما قبل نمودار شدن واقعيات در عرصهء اجتماع و بعد از افتادن به جريان وضميمه شدن به سلسلهء رويدادها ) بچه علت در وسط آن دو ، اين اندازه وقاحت در سود جويى را بر خود روا داشته ومىگويد : « مىدهم تا بگيرم » ، « اگر بگيرى بايد بدهى »
تفسير ابيات
در ميان مردم از بازى بسيار جدى فقير كه نمىتوان مخفى داشت هياهو افتاد . هر كسى به مناسبت فهمى كه داشت ، گفت گوهاى گم راهانهاى به راه انداخته بود وحسودان از هر طرف سر برآورده بودند .
گزارش مخفى به شاه وقت دادند كه فلان فقير گنج نامهاى يافته است . وقتى كه فقير شنيد كه خبر آن گنج نامه به شاه رسيده است ، چارهاى جز تسليم ورضا نديده پيش از آن كه دچار شكنجه هاى شاه شود گنج نامه را تقديم كرد وگفت : از آن هنگام كه اين رقعه را يافتهام ، رنجى بىحد واندازه متحمل شدهام ولى گنجى نيافتهام . من بسى مانند مار به خود پيچيدهام . و يك ماه است كه با كام تلخ زمين را زير ورو مىكنم ، ولى حتى يك دانه هم از گنج نياوردهام .
اكنون اى پادشاه ، گنج نامه را به تو تقديم مىدارم -
بو كه بختت بركند زين كان غطا
اى شه پيروز جنگ ودژ گشا