فاش شدن خبر اين گنج و رسيدن به گوش پادشاه
هر كسى در گفت گويى اوفتاد
كاين چنين بازى نباشد در نهاد
هر كسى در گفت گوى فاسدى
هر طرف برخاسته يك حاسدى
( ( 1948 ) ) پس خبر كردند سلطان را ازين
آن گروهى كش بدند اندر كمين
( ( 1950 ) ) چون شنيد آن شخص كان با شه رسيد
جز كه تسليم ورضا چاره نديد
( ( 1951 ) ) پيش از آنْك اشكنجه بيند زان قباد
رقعه را آورد و پيش او نهاد
( ( 1952 ) ) گفت تا اين رقعه را يابيده ام
گنج نىّ ورنج بىحدّ ديده ام
( ( 1953 ) ) خود نشد يك حبه زان گنج آشكار
ليك پيچيدم بسى من همچو مار
( ( 1954 ) ) رفت ماهى تا چنينم تلخ كام
كه زيان وسود اين بر من حرام
( ( 1955 ) ) بو كه بختت بركند زين كان غطا
اى شه پيروز جنگ ودژ گشا
( ( 1956 ) ) مدت شش ماه وافزون شاد شاه
تير مىانداخت وبرمىكند چاه
( ( 1957 ) ) هر كجا سخته كمانى بود چست
تير مىانداخت هر سو گنج جست
( ( 1958 ) ) غير تشويش وغم وطامات نى
همچو عنقا نام فاش وذات نى
( ( 1959 ) ) چون كه تعويق آمد اندر عرض وطول
شاه شد دل سير از آن گنج وملول
( ( 1960 ) ) جمله صحرا گز گز آن شه چَه كند
مىنديد از گنج او جز ريشخند
پس طلب كرد آن فقير دردمند
رقعه را از خشم پيش او فكند
( ( 1961 ) ) گفت گير اين رقعه كش آثار نيست
تو بدين اولىترى كت كار نيست
( ( 1962 ) ) نيست اين كار كسى كش هست كار
گر بسوزد گل نگردد گرد خار
( ( 1963 ) ) نادر افتد اهل اين ماخوليا
منتظر كه رويد از آهن گيا
( ( 1964 ) ) سخت جانى بايد اين فن را چو تو
تو كه جانى سخت دارى اين بجو
( ( 1965 ) ) گر نيابى نبودت هرگز ملال
ور بيابى رو تو را كردم حلال
( ( 1966 ) ) عقل راه نااميدى كى رود ؟
عشق باشد كان طرف بر سر دود