« كلاهت را از سرت نمىربايم تا كلاهم را به يغما نبرى » ، « مىخندم تا در موقعش خنده ها از تو تحويل بگيرم » ، « براى تو مىسوزم ومىگريم تا براى من بسوزى وناله كنى » ، « از تو دفاع مىكنم ، تا از من دفاع كنى » ، « تو را مىآموزم تا از آگاهى تو برخوردار گردم » و به عبارت كلىتر : سودى مىدهم تا سودى بگيرم ، و ضررى را از تو دفع مىكنم ، تا ضررى را از من دفع و رفع كنى » اميد به نجات انسان از قانون جنگل ، روياى وخواب وافسانهاى بيش نيست : تا انسان از مجراى خشن داد وستد بيرون نرود ، انسان خواهى و منزه طلبى وحماسه سرايىها در عظمت انسان وتشويق به يك پارچه گى وعدالت واقعى همان است كه جلال الدين مىگويد :
مه فشاند نور وسگ عوعو كند شگفت آورتر از اين پديدهء تناقض آميز ، كار گروهى از متفكر نمايان است كه به آتش اصل داد وستد دامن مىزنند و روز بروز برافروخته ترش مىكنند وهنگامى كه زبانه هاى آتش كه با دست خودشان برافروخته شده است به دامان خود آنان مىرسد ، دشنام وناسزا به طبيعت مىگويند وفلسفه هاى بد بينى را به رخ آدميان مىكشند ومىگويند : فكرتان را ناراحت نكنيد ، زندگى همين است وبس و ما به فلسفه ها وهدف جوئىهاى قهوه خانهاى شما گوش فرا نخواهيم داد مگر اى انسان ، تو از طبيعت تسليم به قانون كنش وواكنش بالاتر نيامدهاى ؟ مگر تو با اين پيشرفتها وترقيات خيره كننده ات ، هنوز از خود بيرون نرفتهاى ؟ مگر چشمت نمىبيند كه من هم مانند تو لذت چشم ودرد مىبينم آيا براى بالا آمدن از مجارى ناخود آگاه طبيعت توقع مزدى داشتى ؟ مگر آن موقع كه مرا ديدى ولذت والم خود را در من هم احساس كردى ، براى اين احساس شريف كه ما فوق طبيعت جاندار وبيجان است ، دست مزدى گرفته بودى ؟ مگر آن موقع كه با واقعيات علمى وهنرى رو برو مىشوى ونيروى سازندگى تو
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 629
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٦٢٩