( ( 1802 ) ) هست آن يخ زان صعوبت يادگار
يادگار صيف در دى از ثمار
( ( 1803 ) ) همچنين هر جزو جزوى اى فتى
در تنت افسانه گوى نعمتى
( ( 1804 ) ) چون زنى كه بيست فرزندش بود
هر يكى حاكىّ حالى خوش بود
( ( 1806 ) ) حاملات وبچگانش در كنار
شد دليل عشق بازىّ بهار
( ( 1807 ) ) هر درختى در رضاى كودكان
همچو مريم حامل از شاهى نهان
( ( 1808 ) ) گرچه در آب آتشى پوشيده شد
صد هزاران كف بر آن جوشيده شد
( ( 1809 ) ) گرچه دريا سخت پنهان مىتند
كف به ده انگشت اشارت مىكند
( ( 1810 ) ) همچنين اجزاى مستان وصال
حامل از تمثالهاى حال وقال
( ( 1811 ) ) در جمال حال وا مانده دهان
چشم غايب مانده از نقش جهان
( ( 1812 ) ) آن مواليد از ره اين چار نيست
لاجرم منظور اين ابصار نيست
( ( 1813 ) ) آن مواليد از تجلى زاده اند
لاجرم منظور اين ابصار نيست
( ( 1814 ) ) زاده گفتيم وحقيقت زاده نيست
وين عبارت جز پى ارشاد نيست
( ( 1815 ) ) هين خمش شو تا بگويد شاه قل
بلبلى مفروش با اين جنس گل
( ( 1816 ) ) اين گل گوياست پر جوش وخروش
بلبلا ترك زبان كن باش گوش
( ( 1817 ) ) هر دو گون تمثال پاكيزه مثال
شاهد عدلند بر سرّ وصال
( ( 1818 ) ) هر دو گون سرّ لطيف مرتضى
شاهد احياى حشر و ما مضى
( ( 1819 ) ) همچو يخ كاندر تموز مستجد
هر دم افسانهء زمستان مىكند
( ( 1820 ) ) ذكر آن ارياح سرد زمهرير
اندر آن ايام وازمان عسير
( ( 1821 ) ) همچو آن ميوه كه در وقت شتا
مىكند افسانهء لطف خدا
حمل نبود بىز مستى وز لاغ
بىبهارى كى شود زاييده باغ ؟
( ( 1822 ) ) قصهء دور تبسمهاى شمس
وان عروسان چمن را طمس ولمس
( ( 1823 ) ) حال رفت وماند جزوت يادگار
يا از او وا پرس يا خود ياد آر
( ( 1824 ) ) چون فرو گيرد غمت گر چستئى
زان دم نوميد كان وا جستئى
( ( 1825 ) ) گفتىاش اى غصهء منكر به حال
راتبيهء انعامها را زان كمال
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 596
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٩٦