پرسيدن عارفى از كشيش كه تو به سال بزرگترى يا به ريش ؟
( ( 1780 ) ) عارفى پرسيد از آن پير كشيش
كه تو اى خواجه مسنتر يا كه ريش ؟
( ( 1781 ) ) گفت نى من پيش از آن زاييده ام
بس به بىريشى جهان را ديده ام
( ( 1782 ) ) گفت ريشت شد سپيد از حال كشت
خوى زشت تو نگرديده است وشت
( ( 1783 ) ) او پس از تو زاد و از تو بگذريد
تو چنان خشكى ز سوداى نريد
( ( 1784 ) ) تو بدان رنگى كه اول زاده اى
يك قدم زان بيشتر ننهاده اى
( ( 1785 ) ) دوغ ترشى همچنان در معدنى
خود نكردى زو مخلص روغنى
( ( 1786 ) ) هم خميرى خمّر الطينه درى
گرچه عمرى در تنور آذرى
( ( 1787 ) ) چون حشيشى پا به گل در هشته اى
گر چه از باد هوى سرگشته اى
( ( 1788 ) ) همچو قوم موسى اندر حر تيه
ماندهاى چل سال بر جاى اى سفيه
( ( 1789 ) ) مىدوى هر روز تا شب در وله
خويش را بينى در اوّل مرحله
( ( 1790 ) ) نگذرى زين بعد سيصد سال تو
تا كه دارى عشق اين گوساله تو
( ( 1791 ) ) تا خيال عجل از جانشان نرفت
بد بر ايشان تيه چون گرداب تفت
( ( 1792 ) ) غير آن عجلى كزو يابيده اى
بىنهايت لطف ونعمت ديده اى
( ( 1793 ) ) گاو طبعى زان نكويىهاى زفت
از دلت در عشق اين گوساله رفت
( ( 1794 ) ) بارى اكنون تو ز هر جزوت بپرس
صد زبان دارند اين اجزاى خرس
( ( 1795 ) ) ذكر نعمتهاى رزّاق جهان
كه نهان شد آن در اوراق زبان
( ( 1796 ) ) روز و شب افسانه جويانى تو چست
جزو جزو تو فسانه گوى توست
( ( 1797 ) ) جزو جزوت تا برسته است از عدم
چند شادى ديدهاند و چند غم
( ( 1798 ) ) زان كه بىلذّت نرويد هيچ جزو
بلكه لاغر گردد از هر پيچ جزو
( ( 1799 ) ) جزو ماند و آن خوشى از ياد رفت
بل نرفت آن خفيه شد از پنج و هفت
( ( 1800 ) ) همچو تابستان كه از وى پنبه زاد
ماند پنبه رفت تابستان زياد
( ( 1801 ) ) يا مثال يخ كه زاييد از شتا
شد شتا پنهان و آن يخ پيش ما