من همىدانم كه تو پاكى نه خام
وين سؤالت هست از بهر عوام
باز به تو مىگويم : همهء رنجهاى زندگى ناچيزتر از دورى وغفلت از حق تعالى وتقدس است .
رنج ودرد وگرسنگى وفقر اين دنيا سختتر از فراق ودورى از يار محبوب مطلق ما نيست .
زان كه اينها بگذرد و آن نگذرد
دولت آن دارد كه جان آگه برد
حكايت زن با شوهر وماجراى ايشان
( ( 1758 ) ) آن يكى زن شوى خود را گفت هى
اى مروت را بيك ره كرده طى
( ( 1759 ) ) هيچ تيمارم نمىدارى چرا ؟
تا به كى دارى در اين خوارى مرا
( ( 1760 ) ) گفت شو من نفقه چاره مىكنم
گر چه عورم دست وپايى مىزنم
( ( 1761 ) ) نفقه وكسوه است واجب اى صنم
از منت اين هر دو هست و نيست كن
( ( 1762 ) ) آستين پيرهن بنمود زن
بس درشت و پر وسخ بُد پيرهن
( ( 1763 ) ) گفت كز سختى تنم را مىخورد
كس كسى را كسوه زين سان آورد ؟
( ( 1764 ) ) گفت اى زن يك سؤالت مىكنم
مرد درويشم همين آمد فنم
( ( 1765 ) ) اين درشت است و غليظ وناپسند
ليك بنديش اى زن انديشه مند
( ( 1766 ) ) كاين درشت وزشتتر يا خود طلاق
اين تو را مكروه تر يا خود فراق ؟
( ( 1767 ) ) همچنين اى خواجهء تشنيع زن
از بلا وفقر و از رنج ومحن
( ( 1768 ) ) بىشك اين ترك هوا تلخى ده است
ليك از تلخى بعد حق به است
( ( 1769 ) ) گر جهاد وصوم سخت است وخشن
ليك اين بهتر ز بعد اى ممتحن
( ( 1770 ) ) رنج كى ماند دمى كان ذو المنن
گويدت چونى تو اى رنجور من
( ( 1771 ) ) ور نگويد كت نه آن فهم وفن است
ليك آن ذوق تو پرسش كردن است
( ( 1772 ) ) آن مليحان كه طبيبان دلند
سوى رنجوران به پرسش مايلند
( ( 1773 ) ) ور حذر از ننگ و از نامى كنند
چارهاى سازند وپيغامى كنند