جواب با صواب قاضى صوفى را در اين ماجرا
( ( 1577 ) ) گفت قاضى واجب آيدمان رضا
هر جفا و هر قفا كارد قضا
( ( 1578 ) ) خوش دلم در باطن از حكم زبر
گر چه رويم شد ترش كالحق مر
( ( 1579 ) ) اين دلم باغ است وچشمم ابروش
ابر گريد باغ خندد شاد و خوش
( ( 1580 ) ) سال قحط از آفتاب خيره خند
باغها در مرگ وجان كندن رسند
( ( 1581 ) ) زامر حق وابكوا كثيرا خوانده اى
چون سر بريان چه خندان مانده اى
( ( 1582 ) ) روشنىّ خانه باشى همچو شمع
گر فرو بارى تو همچون شمع دمع
( ( 1584 ) ) ذوق خنده ديدهاى اى خيره خند
ذوق گريه بين كه هست آن كان قند
( ( 1583 ) ) آن ترش رويى مادر يا پدر
حافظ فرزند شد از هر ضرر
( ( 1585 ) ) چون جهنم گريه آرد ياد آن
پس جهنم خوشتر آمد از جنان
( ( 1586 ) ) خنده ها در گريه ها آمد كتيم
گنج در ويرانه ها جو ، اى كليم
( ( 1587 ) ) ذوق در غمهاست پى گم كرده اند
آب حيوان را به ظلمت برده اند
( ( 1588 ) ) باژگونه نعل از ده تا رباط
چشمها را چار كن در احتياط
( ( 1589 ) ) چشم خود را چار كن در اعتبار
يار كن با چشم خود دو چشم يار
( ( 1590 ) ) امرهم شورى بخوان اندر صحف
يار را باش ومكن از ناز اف
( ( 1591 ) ) يار باشد راه را پشت وپناه
چون كه نيكو بنگرى يار است راه
( ( 1592 ) ) چون كه در ياران رسى خامش نشين
اندر آن حلقه مكن خود را نگين
( ( 1593 ) ) در نماز جمعه بنگر خوش به هوش
جمله جمعند و يك انديش وخموش
( ( 1594 ) ) رختها را سوى خاموشى كشان
چون نشان جويى مكن خود را نشان
( ( 1595 ) ) گفت پيغمبر كه در بحر هموم
در دلالت دان تو ياران را نجوم
( ( 1596 ) ) چشم بر استارگان نه ره بجوى
نطق تشويش نظر باشد مگوى
( ( 1597 ) ) گر دو حرف صدق گويى اى فلان
گفت تيره در عقب گردد روان