باز گشتن به حكايت صوفى بر لب جو و قاضى
( ( 1483 ) ) گفت صوفى در قصاص يك قفا
سر نشايد باد دادن از عمى
( ( 1484 ) ) خرقهء تسليم اندر گردنم
بر من آسان كرد سيلى خوردنم
( ( 1485 ) ) ديد صوفى خصم خود را سخت زار
گفت اگر مشتش زنم من خصموار
( ( 1486 ) ) او به يك مشتم بريزد چون رصاص
شاه فرمايد مرا زجر وقصاص
( ( 1487 ) ) خيمه ويران است وبشكسته وتد
او بهانه مىكند تا درفتد
( ( 1488 ) ) بهر اين مرده دريغ آيد دريغ
كه قصاصم افتد اندر زير تيغ
( ( 1489 ) ) چون نمىتانست كف بر خصم زد
عزمش آن در كش سوى قاضى برد
( ( 1490 ) ) كه ترازوى حق است وكيل او
زان سوى حق است دايم ميل او
مخلص است از مكر ديو و حيله اش
مأمن است از قيد ديو قبله اش
( ( 1491 ) ) هست او مقراض احقاد وجدال
قاطع جنگ دو خصم وقيل وقال
( ( 1492 ) ) ديو در شيشه كند افسون او
فتنه ها ساكن كند قانون او
( ( 1493 ) ) چون ترازو ديد خصم پر طمع
سركشى بگذارد وگردد تبع
( ( 1494 ) ) ور ترازو نيست گر افزون دهيش
از قِسم راضى نگردد ابلهيش
( ( 1495 ) ) هست قاضى رحمت ودفع ستيز
قطرهاى از بحر عدل رستخيز
( ( 1496 ) ) قطره گرچه خرد وكوته پا بود
لطف آب بحر از او پيدا بود
( ( 1497 ) ) از غبار ار پاك دارى كله را
تو ز يك قطره ببينى دجله را
( ( 1498 ) ) جزوها بر حال كلها شاهد است
چون شفق غماز خورشيد آمده است
( ( 1499 ) ) آن قسم بر جسم احمد راند حق
آنچه فرموده است كلا والشفق
( ( 1500 ) ) مور بر دانه چرا لرزان بدى
گر از آن يك دانه خرمن دان بدى
( ( 1501 ) ) بر سر حرف آ كه صوفى بىدل است
در مكافات جفا مستعجل است