گرگ بر وى خود مسلط چون شرر
گرگ جويان وز گرگ او بىخبر
98 - در تاريخ بشرى اين جريان را هم بدانيد كه گاهى گرگها سلاح به دست ميشها مىدهند ومىگويند : حواستان را جمع كنيد ومراقب باشيد ، اگر گرگ را ديديد فورا او را بكشيد
آدمى كوه است چون مفتون شود
كوه اندر مار حيران چون شود
خويشتن نشناخت مسكين آدمى
از فزونى آمد وشد در كمى
99 - انسان آن كوه است كه اگر هشيارى از او گرفته شود خود را به كاهى مىبازد .
از نظر گه گفتشان شد مختلف
آن يكى دالش لقب داد آن الف
در كف هر كس اگر شمعى بدى
اختلاف از گفتشان بيرون شدى
100 - موقعيتهاى مخصوص است كه حقيقت واحد را براى انسانها مختلف نشان مىدهد .
ما چو كشتىها به هم برمىزنيم
تيره چشميم و در آب روشنيم
101 - افراد انسانى مانند كشتيهايى هستند كه در سطح درياى روح واحد بهم بر مىخورند و در حال تصادم هستند و از خود درياى روح بىخبرند .
پاره پاره كرده ساعدهاى خويش
روح واله كه نه پس داند نه پيش
102 - روحى كه بيك موضوع خيره وواله شد از همهء اشياء ديگر غافل مىگردد .
اى بسا مرغى پريده دانه جو
كه پريده حلق او هم حلق او
103 - آگاه باشيم كه گاهى در تحصيل اشباع تمايلات تا سر حد نابود شدن همان تمايلات تكاپو مىكنيم .
كاروانها بىنوا و اين ميوه ها
پخته مىريزد چه سحر است اى خدا
سيب پوسيده همىچيدند خلق
در هم افتاده به يغما خشك حلق
گر كسى مىگفتشان كاين سو دويد
تا از اين اشجار مستسعد شويد