وصيت كردن حضرت مصطفى صلى الله عليه وآله را جهت بيع بلال
( ( 984 ) ) مصطفى زين قصه چون گل بر شگفت
رغبت افزون گشت او را هم بگفت
( ( 985 ) ) مستمع چون يافت همچون مصطفى
هر سر مويش زبانى شد جدا
( ( 986 ) ) مصطفى فرمود اكنون چاره چيست ؟
گفت اين بنده مر او را مشتريست ( 1 ) ( ( 987 ) ) هر بها كه گويد او را مىخرم
در زيان وحيف ظاهر ننگرم
( ( 988 ) ) كاو اسير الله فى الارض آمدست
سخرهء خشم عدوّ الله شدست
( ( 989 ) ) مصطفى فرمود كاى اقبال جو
اندر اين من مىشوم انباز تو
( ( 990 ) ) تو وكيلم باش ونيمى بهر من
مشترى شو قبض كن از من ثمن
( ( 991 ) ) گفت صد خدمت كنم رفت آن زمان
سوى خانهء آن جهود بىامان
( ( 992 ) ) گفت با خود كز كف طفلان گهر
پس توان آسان خريدن اى پسر
( ( 993 ) ) عقل و ايمان را از اين قوم جهول
مىخرد با ملك دنيا ديو وغول
( ( 994 ) ) آن چنان زينت دهد مردار را
كه خرد زايشان دو صد گلزار را
( ( 995 ) ) آن چنان مهتاب بنمايد به سحر
كز خسان صد كيسه بربايد به سحر
( ( 996 ) ) انبياشان تاجرى آموختند
پيش ايشان شمع دين افروختند
( ( 979 ) ) ديو وغول وساحر از سحر ونبرد
انبيا را در نظرشان زشت كرد
( ( 998 ) ) زشت گرداند به جادويى عدو
تا طلاق افتد ميان جفت وشو
( ( 999 ) ) ديدهاشان را به سحرى دوختند
تا چنين گوهر به خس بفروختند
( ( 1000 ) ) اين گهر از هر دو عالم برتر است
هين بخر زين طفل نادان كاو خر است
( ( 1001 ) ) نزد خر ، خرمهره وگوهر يكيست
آن ايشك را در در ودريا شكيست
( ( 1002 ) ) منكر بحر است وگوهرهاى او
كى بود حيوان در وپيرايه جو ؟
هامش
( 1 ) داستان خريدن ابو بكر بلال را از خواجه اش امية بن خلف بنا به روايتى است كه ابن سعد در طبقات ج 3 ق 1 ص 165 نقل كرده است . .