آن حس تمايل وعشق صورى به اصل خود برمىگردد وجسم بىنوا در همان لجن ورسوايى وزشتى فرو مىرود كه پيش از آن تمايل مستغرقش بود ، چونان نور ماه كه به سوى ماه برمىگردد ونور وحياتى كه ديوار نشان مىداد راه نيستى را پيش مىگيرد وجمال وفرخندگىاش به نيستى مىخزد -
پس بماند آب و گل بىآن نگار
گردد آن ديوار بىمه ديووار
در آن هنگام كه آب طلا از روى سكه قلب زدوده مىشود ، طلا به كان اصلى خود برمىگردد و مس بىارزش در رسوايى دردناك رو سياه مىماند . رو سياه تر از آن مس ، عاشق دل باختهء او است كه دين ودل به صورت زرين آن قلب دغل داده بود .
بر عكس ، بينايان اولاد آدم به خود كان طلا عشق مىورزند و هر لحظهاى به عشقشان افزوده مىشود ، چرا -
زان كه كان را در زرى نبود شريك
مرحبا اى كان زر لا شك فيك
هر نادانى كه قلب را با اصل كان طلا شريك بداند ، آن روز به تباهى خود آگاه خواهد گشت كه طلا به كان اصلى خود برگردد و از آنجا به لا مكان ( 1 ) رهسپار گردد ، تا آن گاه كه به بينند آب رفته و ماهى مانده است ، عاشق ومعشوق هر دو در اضطراب كشنده جان خود را از دست مىدهند . آرى -
عشق ربانى است خورشيد كمال
امر نور اوست خلقان چون ظلال
هامش
( 1 ) نسخهء رمضانى بيت مورد تفسير چنين است :
هر كه قلبى را كند انباز كان * وا رود زر تا به كان از لا مكان
نظر به مقصود جلال الدين از ابيات مورد تفسير به جاى از در مصرع دوم تا مناسبتر به نظر مىرسد ، لذا ما مصرع را به تقدير « وا رود زر تا كان تا لا مكان » تفسير كرديم . .