باز گفتن صديق صورت حال بلال را نزد حضرت رسول صلى الله عليه وآله
( ( 952 ) ) چون كه صدّيق از بلال دم درست
اين شنيد از توبهء او دست شست
( ( 953 ) ) بعد از آن صديق نزد مصطفى
گفت حال آن بلال با وفا
( ( 954 ) ) كان فلك پيماى ميمون فال چست
اين زمان از عشق اندر دام توست
( ( 955 ) ) باز سلطان است زان چندان به رنج
در حدث مدفون شده است آن زفت گنج
( ( 956 ) ) جغدها بر باز استم مىكنند
پرّ وبالش بىگناهى مىكنند
( ( 957 ) ) جرم او اين است كاو باز است وبس
غير خوبى جرم يوسف چيست پس
( ( 958 ) ) جغد را ويرانه باشد زاد وبود
هستشان بر باز از آن خشم جهود
كه چرا مىياد آرى تو از آن
لاله زار وجويبار وگلستان
( ( 959 ) ) كه چرا يادت بود از آن ديار
يا ز فقر وساعد آن شهريار
( ( 960 ) ) در ده جغدان فضولى مىكنى
فتنه وتشويش در مىافكنى
( ( 961 ) ) مسكن ما را كه شد رشك اثير
تو خرابه دانى وخوانى حقير
( ( 962 ) ) شيد آوردى كه تا جغدان ما
مر تو را سازند شاه وپيشوا ؟
( ( 963 ) ) وهم سودايى در ايشان مىتنى
نام اين فردوس ويران مىكنى
( ( 964 ) ) بر سرت چندان زنيم اى بد صفات
تا بگويى ترك شيد وترّهات
( ( 965 ) ) پيش مشرق چار ميخش مىكنند
تن برهنه شاخ خارش مىزنند
( ( 966 ) ) از تنش صد جاى خون برمىجهد
او احد مىگويد و سر مىنهد
( ( 967 ) ) پندها دادم كه پنهان دار دين
سر بپوشان از جهودان لعين
( ( 968 ) ) عاشق است او را قيامت آمده ست
تا در توبه بر او بسته شده ست
( ( 969 ) ) عاشقى وتوبه يا امكان صبر
اين محالى باشد اى جان بس سطبر
( ( 970 ) ) تو به كِرم وعشق همچون اژدها
تو به وصف خلق و آن وصف خدا
( ( 971 ) ) عشق ز اوصاف خداى بىنياز
عاشقى بر غير او باشد مجاز