سحورى زدن شخصى بر در سراى خالى نيم شب واعتراض معترض و جواب دادن او را
( ( 846 ) ) آن يكى مىزد سحورى بر درى
درگهى بود ورواق مهترى
( ( 847 ) ) نيم شب مىزد سحورى را به جد
گفت او را قائلى كاى مستمد
( ( 848 ) ) اولًا وقت سحر زن اين سحور
نيم شب نبود گَه اين شرّ وشور
( ( 849 ) ) ديگر آن كه فهم كن اى بو الهوس
كاندر اين خانه درون خود هست كس
( ( 850 ) ) كس در اين جا نيست جز ديو وپرى
روزگار خود چه ياوه مىبرى
( ( 851 ) ) بهر گوشى مىزنى دف ، گوش كو
هوش بايد تا بداند هوش كو
( ( 852 ) ) گفت گفتى بشنو از چاكر جواب
تا نمانى در تحيّر واضطراب
( ( 853 ) ) گرچه هست اين دم برِ تو نيم شب
نزد من نزديك شد صبح طرب
( ( 854 ) ) هر شكستى مزد من پيروز شد
جمله شبها پيش چشمم روز شد
( ( 855 ) ) پيش تو خون است آب رود نيل
پيش من آب است نى خون اى نبيل
( ( 856 ) ) در حق تو آهن است آن ور خام
پيش داود نبى موم است ورام
( ( 857 ) ) پيش تو كُه بس گران است وجماد
مطرب است او پيش داود استاد
( ( 858 ) ) پيش تو آن سنگ ريزه ساكت است
پيش احمد بس فصيح وقانت است
( ( 859 ) ) پيش تو استون مسجد مردهاى است
پيش احمد عاشق دل بستهاى است
( ( 860 ) ) جمله اجزاى جهان اين قصر وسرا
نيست كس چون مىزنى اين طبل را
( ( 862 ) ) بهر حق اين خلق زرها مىدهند
صد اساس خير و مسجد مىنهند
( ( 863 ) ) مال وتن در راه حج دور دست
خوش همىبازند چون عشاق مست
( ( 864 ) ) هيچ مىگويند كان خانه تهيست ؟
اين سخن كى گويد آن كش آگهيست
( ( 865 ) ) پر همىبيند سراى دوست را
آن كه از نور إله ستش ضيا
( ( 866 ) ) بس سراى پر ز جمع وانبهى
پيش چشم عاقبت بينان تهى