حكايت آن شخص كه دزدان قوچ او را بدزديدند و بر آن قناعت نكردند به حيله جامه هايش را هم دزديدند
( ( 467 ) ) آن يكى قچ داشت از پس مىكشيد
دزد قچ را برد وحبل او بريد
( ( 468 ) ) چون كه آگه شد دوان شد چپ وراست
تا بيابد كان قچ برده كجاست
( ( 469 ) ) بر سر چاهى بديد آن دزد را
در فغان و گريه وواويلتا
( ( 470 ) ) گفت نالان از چهاى اى اوستاد
گفت هميان زرم در چَه فتاد
( ( 471 ) ) گر توانى در روى بيرون كشى
خمس بدهم من تو را با دل خوشى
هست در ميان من پانصد درم
گر كنى با من چنين لطف و كرم
صد درم بدهم تو را حالى به دست
گفت با خود اين بهاى ده قچ است
( ( 473 ) ) گر درى در بسته شد ده در گشاد
گر قچى شد حق عوض اشتر بداد
( ( 474 ) ) جامه ها بركند واندر چاه رفت
جامه ها را هم ببرد آن دزد تفت
( ( 475 ) ) حازمى بايد كه ره تا ده برد
حزم نبود طمع طاعون آورد
( ( 476 ) ) آن يكى دزديست فتنه سيرتى
چون خيال او را به هر دم صورتى
( ( 477 ) ) كس نداد مكر او الَّا خدا
در خدا بگريز ووا ره زين دغا
تفسير ابيات
شخصى قوچى داشت وطناب به گردنش انداخته دنبال خود مىكشيد ، دزدى آمد وطناب را بريد وقوچ را برد .
وقتى كه صاحب قوچ از قضيه آگاه شد ، چپ وراست مىدويد تا حيوان را پيدا كند بسر چاهى رسيد وديد شخصى ( دزد ) در آنجا نشسته و گريه وافغان وواويلا راه انداخته است ، صاحب قوچ گفت :
اى استاد ، براى چه مىنالى ؟ گفت كيسهء طلايم به اين چاه افتاده است . اگر بتوانى آن را از چاه در آورى يك پنجم آن را با رضايت خاطر به تو خواهم داد . و مقدار طلايى كه در آن كيسه وجود دارد معادل پانصد درهم است ، صد درهم آن را