تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩
( ( 374 ) ) همچو اسپاه مغول بر آسمان تير مىانداز دفع نزع جان ( ( 375 ) ) يا گريز از وى اگر ثانى برو چون روى چون ؟ در كف اويى گرو ( ( 376 ) ) در عدم بودى نرستى از كفش از كف او چون رهى اى دست خوش ( ( 377 ) ) آرزو جستن بود بگريستن پيش عدلش خون تقوى ريختن ( ( 378 ) ) اين جهان دام است و دانه اش آرزو درگريز از دامها وآرزو ( ( 379 ) ) چون چنين رفتى بديدى صد گشاد چون شدى در ضدّ آن ديدى فساد چون شدى در ضدّ بدانى ضدّ آن ضدّ را از ضدّ شناسند اى جوان ( ( 380 ) ) پس پيمبر گفت استفت القلوب گرچه مفتيشان برون گويد خطوب

آيه

« إِنَّ فِي خَلْقِ اَلسَّماواتِ واَلأَرْضِ واِخْتِلافِ اَللَّيْلِ واَلنَّهارِ لَآياتٍ لأُولِي اَلأَلْبابِ 3 : 190 » ( 1 ) ( به تحقيق در آفرينش آسمانها و زمين و پشت سر هم آمدن شب و روز ، آيات ودلايلى براى صاحبان عقول وجود دارد ) .

روايت

« استفت قلبك وان افتاك المفتون » ( 2 ) ( نظر واقع بينانه را از قلبت بپرس . اگر چه صاحب نظران بخلافش نظر بدهند ) .

( ( 362 ) ) بسكه ظلمت بود وتاريكى به پيش مىنديد آتش كشى را نزد خويش
تاريكىهاى جهالت وهوى پرستى عواملى را كه خاموش كنندهء بارقه هاى روحى است مىپوشاند . مغز اسرار آميز آدمى در ميان ميليونها جريان وفعاليتهاى خود ، گاهى
هامش
( 1 ) سوره البقره ، آيهء 164 . .
( 2 ) اللمع ، ابو نصر سراج ، چاپ ليدن ، ص 16 و در جامع الصغير ، السيوطى به جاى قلبك كلمهء نفسك آمده است ، ج 1 ص 148 . .