( ( 338 ) ) ور به امر حق بخواهى آن رواست
آنچنان خواهش طريق انبياست
( ( 339 ) ) بد نماند چون اشارت كرده دوست
كفر ايمان شد چه كفر از بهر اوست
( ( 340 ) ) هر بدى كه امر او پيش آورد
آن ز نيكىهاى عالم بگذرد
( ( 341 ) ) زان صدف گر خسته گردد نيز پوست
ده مده كه صد هزاران دُر در اوست
( ( 342 ) ) اين سخن پايان ندارد باز گرد
سوى شاه وهم مزاج باز گرد
( ( 343 ) ) باز رو در كان چو زرّ ده دهى
تا رهد دستان تو از ده دهى
( ( 344 ) ) صورت بد را چو در دل ره دهند
از ندامت آخرش هم ده دهند
دزد را چون قطع تلخى مىزهد
ذوق دزدى را چو زن ده مىدهد
ديدهاى ده دادن از دست حزين
ده به دادن زين بريده دست بين
همچنين قلَّاب و خونى ولوند
وقت تلخى عيش را ده مىدهند
( ( 345 ) ) توبه مىآرند هم پروانه وار
باز نسيان مىكشدشان سوى كار
( ( 346 ) ) همچو پروانه ز دور آن نار را
نور ديد وبست آن سو بار را
( ( 347 ) ) چون بيامد سوخت پرش وا گريخت
باز چون طفلان فتاد وملح ريخت
( ( 348 ) ) بار ديگر بر گمان وطمع سود
خويش را زد بر لهيب شمع زود
( ( 349 ) ) بار ديگر سوخت پروا پس بجست
باز گردش حرص دل ناسىّ و مست
( ( 350 ) ) آن زمان كز سوختن وا مىجهد
همچو هندو شمع را ده مىدهد
( ( 351 ) ) كاى رخت تابان چو ماه شب فروز
وى به صحبت كاذب ومغرور سوز
روايت
« ملعون من القى كله على الناس » ( 1 ) ( ملعون كسى است كه بار خود را به دوش مردم تحميل كند ) . « قال رسول الله صلى الله عليه وآله : من يتكفل لى بواحده اتكفل له بالجنه ، قال ثوبان انا ، قال لا تسأل الناس شيئا قال نعم فكان لا يسأل ، فكان
هامش
( 1 ) الفروع من الكافى ، كلينى ، ج 5 ص 72 ، و من لا يحضره الفقيه ، ابن بابويه ، ص 165 . .