مرد عاشقى در نيكىها وبدىها غوطه ور گشته است ، تو به نيكىها وبدىهايش منگر ، بلكه ببين همت عاشق چيست و تا كجاست ؟ باز ، آن مرغ با ارزش هر چند سفيد وبىنظير هم باشد ، اگر به شكار موش بپردازد ، پرندهء محقرى است و اگر جغدى را ديدى كه ميل به شاه دارد ، به كلاه وعنوان جغدى او منگر او برتر از باز است . شيرى كه به سراغ خر مرده رفته است ، او شير نيست ، سگ محقرى است به شكل شير . سگى كه همتش پلنگ وگرگ را در افكند ، ترديدى به خود راه مده وبدان كه او شير ژيان است . در وضع همين آدميزاد دقت كن كه بيش از مشتى گل چيزى نيست ، با اين حال با آن عظمت كه در دل دارد از چرخ وستارگان مىگذرد وفراتر مىرود .
آيا آسمان به آن عظمت شايستهء منصب ولقد كرمنا بوده است ؟ در حالى كه اين نداى ملكوتى در بارهء انسان طنين انداخته است . آيا تا كنون اتفاق افتاده است كه جمال وعظمت انسانى ودانش خود را به آسمان نشان بدهى ؟ آيا تا كنون در مقابل عكسهايى كه سر در گرمابه ها نقش مىشود ، اندام سيمين خود را عرضه كردهاى ؟ تو اعتنايى به آن نقشهاى زيباى حوروش كه در سر در گرمابه ها است ننموده ، ميل به خلوت با پير زن نيم كور ابراز مىدارى چه مزيتى پير زن دارد كه تو را از آن نقشهاى زيبا باز مىدارد ؟ اگر تو آن مزيت را نگويى ، من خودم بيان مىكنم : آن مزيت عبارت است از عقل وحس و درك وتدبير وجان . پير زن جان قابل آميزش داشته ، صورت گرمابه از روح محروم است . اگر همان صورت گرمابه حياتى پيدا كند وبجنبد در همان لحظه علاقهء تو را ز صدها پير زن فرتوت مىبرد .
جان چيست ؟ جان آن گوهر گران بها است كه از خير وشر آگاه و از نفع واحسان شادمان و از ضرر گريان وگريزان است . ماهيت وراز نهانى جان از بارگاه الهى خبر وآگاهى به دست آورده ، به همين جهت است كه : « هر كه او آگاه تر با جانتر است » .
مقتضاى جان چو اى دل آگهى است
هر كه آگه تر بود جانش قوى است