( ( 4170 ) ) هست دوزخ همچو سرماى خزان
هست كوثر چون بهار گلستان
هست دوزخ همچو مرگ و چون فنا
هست كوثر نفخ صور از كبريا
( ( 4171 ) ) هست دوزخ همچو مرگ و خاك گور
هست كوثر بر مثال نفخ صور
( ( 4172 ) ) اى ز دوزخ سوخته اجسامتان
سوى كوثر مىكشد اكرامتان
( ( 4173 ) ) چون خلقت الخلق كى تربح على
لطف تو فرمود اى قيوم حى
( ( 4174 ) ) لا لان اربح عليهم جود توست
كه شود زو جمله ناقصها درست
( ( 4175 ) ) عفو كن زين ناقصان تن پرست
عفو از درياى عفو اولىتر است
( ( 4176 ) ) عفو خلقان همچو جوى وهمچو سيل
هم بدان دريا همىتازند خيل
( ( 4177 ) ) عفوها هر شب از اين دل پاره ها
چون كبوتر سوى تو آيد شها
( ( 4178 ) ) بازشان وقت سحر پران كنى
تا به شب محبوس اين ابدان كنى
( ( 4179 ) ) پر زنان بار دگر تا وقت شام
مىپرند از عشق آن ايوان و بام
( ( 4180 ) ) تا كه از تن تار وصلت بگسلند
پيش تو آيند كز تو مقبلند
( ( 4181 ) ) پر زنان ايمن ز رجع سرنگون
در هوا ( كانّا اليه راجعون )
( ( 4182 ) ) بانگ مىآيد ( تعالوا ) زان كرم
بعد از اين رجعت نماند درد وغم
( ( 4183 ) ) بس غريبىها كشيديد از جهان
قدر من دانسته باشيد اى مهان
( ( 4184 ) ) زير سايهء اين درختم مست ناز
هين بيندازيد پاها را دراز
( ( 4185 ) ) پاىهاى پر عنا از بهر دين
بر كنار و دست حوران خالدين
( ( 4186 ) ) حوريان گشته مغمز مهربان
كز سفر باز آمدند اين صوفيان
( ( 4187 ) ) صوفيان صافيان چون نور خور
مدتى افتاده بر خاك وقذر
( ( 4188 ) ) بىاثر پاك از قذر باز آمدند
همچو نور خور سوى قصر بلند
( ( 4189 ) ) اين گروه مجرمان هم اى مجيد
جمله سرهاتان به ديوارى رسيد
( ( 4190 ) ) بر خطا وجرم خود واقف شدند
گر چه مات كعبتين شه بدند
( ( 4191 ) ) رو به تو كردند اكنون آه كنان
اى كه لطف مجرمان را ره كنان
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 613
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٦١٣