مجرم دانستن اياز در اين شفاعتگرى و عذر اين جرم خواستن و در آن عذر خواهى خود را مجرم دانستن و اين شكستگى از عظمت شاه خيزد و از شناخت او كه اعلمكم بالله اخشاكم من الله انما يخشى الله من عباده العلماء
( ( 4151 ) ) من كه باشم كه بگويم عفو كن
اى تو سلطان وخلاصهء امر كن
( ( 4152 ) ) من كه باشم كه بوم من با منت
اى گرفته جمله منها دامنت
( ( 4153 ) ) من كه آرم رحمى خلم آلود را
ره نمايم علم حلم اندود را
( ( 4154 ) ) صد هزاران صفع را ارزانيم
گر زبون صفعها گرانيم
( ( 4155 ) ) من كيم تا پيشت اعلامى كنم
يا كه وا يادت دهم شرط كرم
( ( 4156 ) ) آنچه معلوم تو نبود چبود آن ؟
و آنچه يادت نيست كو اندر جهان ؟
( ( 4157 ) ) اى تو پاك از جهل وعلمت پاك از آن
كه فراموشى كند وى را نهان
( ( 4158 ) ) هيچ كس را تو كسى انگاشتى
همچو خورشيدش به نور افراشتى
( ( 4159 ) ) چون كسم كردى اگر لا بد كنم
مستمع شو لابهام را از كرم
( ( 4160 ) ) زان كه از نقشم چو بيرون برده اى
آن شفاعت هم تو خود را كرده اى
( ( 4161 ) ) چون ز رخت من تهى گشت اين وطن
ترّ وخشك خانه نبود آنِ من
( ( 4162 ) ) هم دعا از من روان كردى چو آب
هم ثباتش بخش وگردان مستجاب
( ( 4163 ) ) هم تو بودى اول آرندهء دعا
هم تو باش آخر اجابت را رجا
( ( 4164 ) ) تا زنم من لاف كان شاه جهان
بهر بنده عفو كرد از مجرمان
( ( 4165 ) ) درد بودم سر به سر من خود پسند
كرد شاهم داروى هر دردمند
( ( 4166 ) ) دوزخى بودم پر از شور وشرى
كرد دست فضل اويم كوثرى
( ( 4167 ) ) هر كه را سوزيد دوزخ در قود
من برويانم دگر بار از جسد
( ( 4168 ) ) كار كوثر چيست كه هر سوخته
گردد از وى نابت وافروخته
( ( 4169 ) ) قطره قطره او منادى كرم
كان چه دوزخ سوخت من باز آورم
همچو مرهم بر سر زخم عفن
( ينبت لحما جديداً خالصاً )