جان را مست مىنمايد .
آن من طبيعى سرد وننگ آور و اين من الهى مانند چنگ با پشت خميده آهنگ ابديت را مىنوازد .
وقتى كه آدمى از من طبيعى رها شود و به آن ( من ) الهى مىرسد كه ديگر مشقت وشكنجهاى در دنبال ندارد ودايما جانش در خوشىها غوطه ور مىگردد ، زيرا اين انسان رشد يافته از من اين جهان سپنجى برجسته ورها گشته است . او از من طبيعى كه ويرانگرىهايش را ديده است مىگريزد و من به دنبالش مىدود .
مادامى كه تو آن من طبيعى را مىجويى ، او به سراغت نخواهد آمد ، وقتى كه دست از وى برداشتى اين بار آن ( من ) سراغت را خواهد گرفت . مادامى كه زندهاى مرده شوى ترا نخواهد شست و تا جوياى مطلوبى ، همان مطلوب از تو گريزان خواهد بود .
اينها مطالبى است كه بالاتر از ديدگاه عقول نظرى است .
( ( 4144 ) ) اندرين بحث از خرد ره بين بدى
فخر رازى راز دار دين بدى
اما اصل در معرفت اين است كه كسى كه مزهء حقيقت را نچشد چيزى در باره ى او نمىداند وعقل وخيالاتش جز تحير گم راه كننده نتيجهاى به بار نمىآورد .
امان از اين عقول نظرى ، كه حقيقت را گم مىكند و در گرداب وگور حلول واتحاد ( خدا با مخلوقاتش ) سرنگون مىگردد .
اى اياز تو از شدت نزديكى مانند ستاره در شعاع خورشيد فانى در حقيقت گشتهاى ، بلكه تو آن انسان تولد يافتهء جديد هستى كه مانند نطفه به آدم مبدل گشتهاى ، ولى اين تولد ورشد روحانى تو از مقولهء حلول واتحاد نيست .
اياز مىگويد : اكنون اى شاه عزيز
( ( 4150 ) ) عفو كن اى عفو در صندوق تو
سابق لطفى و ما مسبوق تو